بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا
جلال الدین محمد مولویهم ز ابراهیم ادهم آمدست
کو ز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود می دوخت آن سلطان جان
یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
شکل دیگر گشته خلق و خلق او
کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک حرف
ترک کرد او ملک هفت اقلیم را
می زند بر دلق سوزن چون گدا
شیخ واقف گشت از اندیشه اش
شیخ چون شیرست و دلها بیشه اش
چون رجا و خوف در دلها روان
نیست مخفی بر وی اسرار جهان
دل نگه دارید ای بی حاصلان
در حضور حضرت صاحب دلان
