بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیببین - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیببین
جلال الدین محمد مولویچون یکی حس در روش بگشاد بند
ما بقی حسها همه مبدل شوند
چون یکی حس غیر محسوسات دید
گشت غیبی بر همه حسها پدید
چون ز جو جست از گله یک گوسفند
پس پیاپی جمله زان سو برجهند
گوسفندان حواست را بران
در چرا از اخرج المرعی چران
تا در آنجا سنبل و ریحان چرند
تا به گلزار حقایق ره برند
هر حست پیغامبر حسها شود
تا یکایک سوی آن جنت رود
حسها با حس تو گویند راز
بی حقیقت بی زبان و بی مجاز
کین حقیقت قابل تاویلهاست
وین توهم مایه تخییلهاست
آن حقیقت را که باشد از عیان
مر فلکها را نباشد از تو بد
چونک دعویی رود در ملک پوست
مغز آن کی بود قشر آن اوست
چون تنازع در فتد در تنگ کاه
دانه آن کیست آن را کن نگاه
پس فلک قشرست و نور روح مغز
این پدیدست آن خفی زین رو ملغز
جسم همچون آستین جان همچو دست
باز عقل از روح مخفی تر پرد
جنبشی بینی بدانی زنده است
این ندانی که ز عقل آکنده است
تا که جنبشهای موزون سر کند
جنبش مس را به دانش زر کند
فهم آید مر تو را که عقل هست
روح وحی از عقل پنهان تر بود
زانک او غیبیست او زان سر بود
عقل احمد از کسی پنهان نشد
روح وحیی را مناسبهاست نیز
در نیابد عقل کان آمد عزیز
گه جنون بیند گهی حیران شود
زانک موقوفست تا او آن شود
پیش موسی چون نبودش حال او
عقل موسی چون شود در غیب بند
عقل موشی خود کیست ای ارجمند
چون بیابد مشتری خوش بر فروخت
لب ببسته مست در بیع و شری
مشتری بی حد که الله اشتری
شرح کن اسرار حق را مو به مو
آنچنان کس را که کوته بین بود
در تلون غرق و بی تمکین بود
موش گفتم زانک در خاکست جاش
راهها داند ولی در زیر خاک
هر طرف او خاک را کردست چاک
نفس موشی نیست الا لقمه رند
قدر حاجت موش را عقلی دهند
می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز
آفتاب و ماه و این استارگان
جز به حاجت کی پدید آمد عیان
پس بیفزا حاجت ای محتاج زود
تا بجوشد در کرم دریای جود
این گدایان بر ره و هر مبتلا
کوری و شلی و بیماری و درد
تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد
هیچ گوید نان دهید ای مردمان
که مرا مالست و انبارست و خوان
زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش
می تواند زیست بی چشم و بصر
فارغست از چشم او در خاک تر
جز بدزدی او برون ناید ز خاک
تا کند خالق از آن دزدیش پاک
بعد از آن پر یابد و مرغی شود
او بر آرد همچو بلبل صد نوا
کای رهاننده مرا از وصف زشت
ای کننده دوزخی را تو بهشت
استخوانی را دهی سمع ای غنی
چه تعلق آن معانی را به جسم
چه تعلق فهم اشیا را به اسم
لفظ چون وکرست و معنی طایرست
او روانست و تو گویی واقفست
او دوانست و تو گویی عاکفست
چیست بر وی نو به نو خاشاکها
نو بنو در می رسد اشکال بکر
روی آب و جوی فکر اندر روش
نیست بی خاشاک محبوب و وحش
زانک آب از باغ می آید به جو
بنگر اندر جوی و این سیر نبات
آب چون انبه تر آید در گذر
چون بغایت تیز شد این جو روان
چون بغایت ممتلی بود و شتاب
پس نگنجید اندرو الا که آب