بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح
جلال الدین محمد مولویآن شنیدی تو که در هندوستان
دید دانایی گروهی دوستان
گرسنه مانده شده بی برگ و عور
می رسیدند از سفر از راه دور
مهر داناییش جوشید و بگفت
خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا
لیک الله الله ای قوم جلیل
تا نباشد خوردتان فرزند پیل
پیل هست این سو که اکنون می روید
پیل زاده مشکرید و بشنوید
پیل بچگانند اندر راهتان
صید ایشان هست بس دلخواهتان
بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین
لیک مادر هست طالب در کمین
