ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند جلال الدین محمد مولوی مصطفی را وعده کرد الطاف حق
گر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزه ت را رافعم
بیش و کم کن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عالم حافظم
طاعنان را از حدیثت رافضم
کس نتاند بیش و کم کردن درو
تو به از من حافظی دیگر مجو
رونقت را روز روز افزون کنم
نام تو بر زر و بر نقره زنم
منبر و محراب سازم بهر تو
در محبت قهر من شد قهر تو
نام تو از ترس پنهان می گوند
چون نماز آرند پنهان می شوند
از هراس و ترس کفار لعین
دینت پنهان می شود زیر زمین
چاکرانت شهرها گیرند و جاه
دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه
تو مترس از نسخ دین ای مصطفی
هست قرآن مر تو را همچون عصا
کفرها را در کشد چون اژدها
تو اگر در زیر خاکی خفته ای
چون عصایش دان تو آنچ گفته ای
قاصدان را بر عصایش دست نی
تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی
بهر پیکار تو زه کرده کمان
آنچنان کرد و از آن افزون که گفت
او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
جان بابا چونک ساحر خواب شد
کار او بی رونق و بی تاب شد
هر دو بوسیدند گورش را و تفت
تا به مصر از بهر آن پیگار زفت
چون به مصر از بهر آن کار آمدند
موسی اندر زیر نخلی خفته بود
پس نشان دادندشان مردم بدو
که برو آن سوی نخلستان بجو
چون بیامد دید در خرمابنان
خفته ای که بود بیدار جهان
بهر نازش بسته او دو چشم سر
عرش و فرشش جمله در زیر نظر
ای بسا بیدارچشم و خفته دل
خود چه بیند دید اهل آب و گل
گر تو اهل دل نه ای بیدار باش
طالب دل باش و در پیکار باش
ور دلت بیدار شد می خسپ خوش
نیست غایب ناظرت از هفت و شش
گفت پیغامبر که خسپد چشم من
شاه بیدارست حارس خفته گیر
چون بدیدندش که خفته ست او دراز
کز پسش باید شدن وانگه ربود
اندکی چون پیشتر کردند ساز
اندر آمد آن عصا در اهتزاز
آنچنان بر خود بلرزید آن عصا
کان دو بر جا خشک گشتند از وجا
بعد از آن شد اژدها و حمله کرد
هر دوان بگریختند و روی زرد
رو در افتادن گرفتند از نهیب
غلط غلطان منهزم در هر نشیب
پس یقین شان شد که هست از آسمان
بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدید
کارشان تا نزع و جان کندن رسید
که امتحان کردیم و ما را کی رسد
مجرم شاهیم ما را عفو خواه
ای تو خاص الخاص درگاه اله
عفو کرد و در زمان نیکو شدند
پیش موسی بر زمین سر می زدند
گفت موسی عفو کردم ای کرام
گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام
من شما را خود ندیدم ای دو یار
اعجمی سازید خود را ز اعتذار
پس زمین را بوسه دادند و شدند
انتظار وقت و فرصت می بدند