بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
جلال الدین محمد مولویمر علی را در مثالی شیر خواند
شیر مثل او نباشد گرچه راند
از مثال و مثل و فرق آن بران
جانب قصه دقوقی ای جوان
آنک در فتوی امام خلق بود
گوی تقوی از فرشته می ربود
آنک اندر سیر مه را مات کرد
هم ز دین داری او دین رشک خورد
با چنین تقوی و اوراد و قیام
طالب خاصان حق بودی مدام
در سفر معظم مرادش آن بدی
که دمی بر بنده خاصی زدی
این همی گفتی چو می رفتی به راه
کن قرین خاصگانم ای اله
یا رب آنها را که بشناسد دلم
بنده و بسته میان و مجملم
و آنک نشناسم تو ای یزدان جان
بر من محجوبشان کن مهربان
حضرتش گفتی که ای صدر مهین
این چه عشقست و چه استسقاست این
مهر من داری چه می جویی دگر
