بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلق
جلال الدین محمد مولویاین عجب تر که بریشان می گذشت
صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ز آرزوی سایه جان می باختند
از گلیمی سایه بان می ساختند
سایه آن را نمی دیدند هیچ
صد تفو بر دیده های پیچ پیچ
ختم کرده قهر حق بر دیده ها
که نبیند ماه را بیند سها
ذره ای را بیند و خورشید نه
لیک از لطف و کرم نومید نه
کاروانها بی نوا وین میوه ها
پخته می ریزد چه سحرست ای خدا
سیب پوسیده همی چیدند خلق
درهم افتاده به یغما خشک حلق
گفته هر برگ و شکوفه آن غصون
دم بدم یا لیت قوم یعلمون
