بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او
جلال الدین محمد مولویگفت او را ناصحی ای بی خبر
عاقبت اندیش اگر داری هنر
درنگر پس را به عقل و پیش را
همچو پروانه مسوزان خویش را
چون بخارا می روی دیوانه ای
لایق زنجیر و زندان خانه ای
او ز تو آهن همی خاید ز خشم
او همی جوید ترا با بیست چشم
می کند او تیز از بهر تو کارد
او سگ قحطست و تو انبان آرد
چون رهیدی و خدایت راه داد
سوی زندان می روی چونت فتاد
بر تو گر ده گون موکل آمدی
عقل بایستی کز ایشان کم زدی
چون موکل نیست بر تو هیچ کس
از چه بسته گشت بر تو پیش و پس
عشق پنهان کرده بود او را اسیر
آن موکل را نمی دید آن نذیر
هر موکل را موکل مختفیست
ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست
خشم شاه عشق بر جانش نشست
