بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد
جلال الدین محمد مولویقوم گفتندش مکن جلدی برو
تا نگردد جامه و جانت گرو
آن ز دور آسان نماید به نگر
که به آخر سخت باشد ره گذر
خویشتن آویخت بس مرد و سکست
وقت پیچاپیچ دست آویز جست
پیشتر از واقعه آسان بود
در دل مردم خیال نیک و بد
چون در آید اندرون کارزار
آن زمان گردد بر آنکس کار زار
چون نه شیری هین منه تو پای پیش
کان اجل گرگست و جان تست میش
ور ز ابدالی و میشت شیر شد
آمن آ که مرگ تو سرزیر شد
کیست ابدال آنک او مبدل شود
خمرش از تبدیل یزدان خل شود
شیر پنداری تو خود را هین مران
در غزا چون عورتان خانه اند
لا شجاعة یا فتی قبل الحروب
وقت لاف غزو مستان کف کنند
وقت جوش جنگ چون کف بی فنند
وقت کر و فر تیغش چون پیاز
پس به یک سوزن تهی شد خیک او
کو رمد در وقت صیقل از جفا
عشق چون دعوی جفا دیدن گواه
چون گواهت نیست شد دعوی تباه
چون گواهت خواهد این قاضی مرنج
بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج
آن جفا با تو نباشد ای پسر
بلک با وصف بدی اندر تو در
بر نمد چوبی که آن را مرد زد
بر نمد آن را نزد بر گرد زد
گر بزد مر اسپ را آن کینه کش
آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش
تا ز سکسک وارهد خوش پی شود
شیره را زندان کنی تا می شود
گفت چندان آن یتیمک را زدی
گفت او را کی زدم ای جان و دوست
من بر آن دیوی زدم کو اندروست
مادر ار گوید ترا مرگ تو باد
مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
آب مردی و آب مردان ریختند
عاذلانشان از وغا واراندند
تا چنین حیز و مخنث ماندند
لاف و غره ژاژخا را کم شنو
که گر ایشان با شما همره شوند
غازیان بی مغز همچون که شوند
خویشتن را با شما هم صف کنند
پس سپاهی اندکی بی این نفر
به که با اهل نفاق آید حشر
به ز بسیاری به تلخ آمیخته
تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند
نقص از آن افتاد که همدل نیند
گبر ترسان دل بود کو از گمان
می زید در شک ز حال آن جهان
گام ترسان می نهد اعمی دلی
چون نداند ره مسافر چون رود
هرکه گوید های این سو راه نیست
او کند از بیم آنجا وقف و ایست
کی رود هر های و هو در گوش او
پس مشو همراه این اشتردلان
زانک وقت ضیق و بیمند آفلان
پس گریزند و ترا تنها هلند
تو ز رعنایان مجو هین کارزار
تو ز طاوسان مجو صید و شکار