بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان
جلال الدین محمد مولویآن بخاری نیز خود بر شمع زد
گشته بود از عشقش آسان آن کبد
آه سوزانش سوی گردون شده
در دل صدر جهان مهر آمده
گفته با خود در سحرگه کای احد
حال آن آواره ما چون بود
او گناهی کرد و ما دیدیم لیک
رحمت ما را نمی دانست نیک
خاطر مجرم ز ما ترسان شود
لیک صد اومید در ترسش بود
من بترسانم وقیح یاوه را
آنک ترسد من چه ترسانم ورا
بهر دیگ سرد آذر می رود
نه بدان کز جوش از سر می رود
آمنان را من بترسانم به علم
خایفان را ترس بردارم به حلم
پاره دوزم پاره در موضع نهم
هر کسی را شربت اندر خور دهم
زان بروید برگهاش از چوب سخت
در درخت و در نفوس و در نهی
اصلها ثابت و فرعه فی السما
چون برست از عشق پر بر آسمان
که ز هر دل تا دل آمد روزنه
که ز دل تا دل یقین روزن بود
نه جدا و دور چون دو تن بود
نورشان ممزوج باشد در مساغ
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
عشق معشوقان خوش و فربه کند
چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو
هست حق را بی گمانی مهر تو
از یکی دست تو بی دستی دگر
تشنه می نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب خوار
جذب آبست این عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما
جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفت خواه
راست همچون کهربا و برگ کاه
آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه آن انداخت این می پرورد
چون نماند گرمیش بفرستد او
چون نماند تری و نم بدهد او
همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو
همچو مردان گرد مکسب بهر زن
وین زمین کدبانویها می کند
پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چونک کار هوشمندان می کنند
گر نه از هم این دو دلبر می مزند
پس چرا چون جفت در هم می خزند
بی زمین کی گل بروید و ارغوان
پس چه زاید ز آب و تاب آسمان
بهر آن میلست در ماده به نر
میل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا یابد جهان زین اتحاد
میل هر جزوی به جزوی هم نهد
شب چنین با روز اندر اعتناق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند
لیک هر دو یک حقیقت می تنند
هر یکی خواهان دگر را همچو خویش
از پی تکمیل فعل و کار خویش
زانک بی شب دخل نبود طبع را