بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق
جلال الدین محمد مولویگفت ای عنقای حق جان را مطاف
شکر که باز آمدی زان کوه قاف
ای سرافیل قیامتگاه عشق
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
اولین خلعت که خواهی دادنم
گوش خواهم که نهی بر روزنم
گرچه می دانی بصفوت حال من
بنده پرور گوش کن اقوال من
صد هزاران بار ای صدر فرید
ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
آن سمیعی تو وان اصغای تو
و آن تبسمهای جان افزای تو
آن بنوشیدن کم و بیش مرا
عشوه جان بداندیش مرا
قلبهای من که آن معلوم تست
بس پذیرفتی تو چون نقد درست
اولا بشنو که چون ماندم ز شست
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود
که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثالثا تا از تو بیرون رفته ام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه
هر کجا یابی تو خون بر خاکها
پی بری باشد یقین از چشم ما
گفت من رعدست و این بانگ و حنین
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه می تنم
یا بگریم یا بگویم چون کنم
ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
می فتد از دیده خون دل شها
بین چه افتادست از دیده مرا
این بگفت و گریه در شد آن نحیف
که برو بگریست هم دون هم شریف
از دلش چندان بر آمد های هوی
حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
خیره گویان خیره گریان خیره خند
مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
شهر هم هم رنگ او شد اشک ریز
مرد و زن درهم شده چون رستخیز
آسمان می گفت آن دم با زمین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجب تر یا وصال
چرخ بر خوانده قیامت نامه را
با دو عالم عشق را بیگانگی
غیر هفتاد و دو ملت کیش او
تخت شاهان تخته بندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع
زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
تا ز هستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن
خون بخون شستن محالست و محال
روز و شب اندر قفس در می دمم
سخت مست و بی خود و آشفته ای
دوش ای جان بر چه پهلو خفته ای
هان و هان هش دار بر ناری دمی
عاشق و مستی و بگشاده زبان
الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان
یا جمیل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرست
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم
سر بر آرد چون علم کاینک منم
رغم انفم گیردم او هر دو گوش
کای مدمغ چونش می پوشی بپوش
گویمش رو گرچه بر جوشیده ای
همچو جان پیدایی و پوشیده ای
گوید او محبوس خنبست این تنم
چون می اندر بزم خنبک می زنم
گویمش زان پیش که گردی گرو
چون بیاید شام و دزدد جام من
گویمش وا ده که نامد شام من
زان عرب بنهاد نام می مدام
زانک سیری نیست می خور را مدام
چون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت
شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
اندرین معنی بپرس آن خیره را
که چنین کی دیده بودی شیره را
بی تفکر پیش هر داننده هست
آنک با شوریده شوراننده هست