بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم
جلال الدین محمد مولویای حیات دل حسام الدین بسی
میل می جوشد به قسم سادسی
گشت از جذب چو تو علامه ای
در جهان گردان حسامی نامه ای
پیش کش می آرمت ای معنوی
قسم سادس در تمام مثنوی
شش جهت را نور ده زین شش صحف
کی یطوف حوله من لم یطف
عشق را با پنج و با شش کار نیست
مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد
رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر
زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست
راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار
با قبول و ناقبول او را چه کار
نوح نهصد سال دعوت می نمود
دم به دم انکار قومش می فزود
هیچ از گفتن عنان واپس کشید
گفت از بانگ و علالای سگان
سست گردد بدر را در سیر تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر خلقت خود می تند
چونک نگذارد سگ آن نعره سقم
من مهم سیران خود را چون هلم
چونک سرکه سرکگی افزون کند
پس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف هم چون انگبین
کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خل
قوم بر وی سرکه ها می ریختند
نوح را دریا فزون می ریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود
پس ز سرکه اهل عالم می فزود
واحد کالالف کی بود آن ولی
خم که از دریا درو راهی شود
خاصه این دریا که دریاها همه
چون شنیدند این مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل
که قرین شد نام اعظم با اقل
در قران این جهان با آن جهان
این جهان از شرم می گردد جهان
این عبارت تنگ و قاصر رتبتست
ورنه خس را با اخص چه نسبتست
بلبل از آواز خوش کی کم کند
بوی گل قوت دماغ سرخوش است
خوک و سگ را شکر و حلوا بود
گر پلیدان این پلیدیها کنند
گرچه ماران زهرافشان می کنند
ورچه تلخان مان پریشان می کنند
نحلها بر کوه و کندو و شجر
زود تریاقاتشان بر می کنند
این جهان جنگست کل چون بنگری
ذره با ذره چو دین با کافری
وآن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره ای بالا و آن دیگر نگون
جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
زین تخالف آن تخالف را بدان
ذره ای کان محو شد در آفتاب
جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
رفت از وی جنبش طبع و سکون
ما به بحر تو ز خود راجع شدیم
در فروع راه ای مانده ز غول
لاف کم زن از اصول ای بی اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عین
نیست از ما هست بین اصبعین
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول
این جهان زین جنگ قایم می بود
در عناصر در نگر تا حل شود
که بدیشان سقف دنیا مستویست
لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
هر یکی با هم مخالف در اثر
چونک هر دم راه خود را می زنم
با دگر کس سازگاری چون کنم
هر یکی با دیگری در جنگ و کین
می نگر در خود چنین جنگ گران
پس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ حقت وا خرد
آن جهان جز باقی و آباد نیست
زانک آن ترکیب از اضداد نیست
این تفانی از ضد آید ضد را
نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر
که نباشد شمس و ضدش زمهریر
آن جهانست اصل این پرغم وثاق
وصل باشد اصل هر هجر و فراق
این مخالف از چه ایم ای خواجه ما
واز چه زاید وحدت این اعداد را
زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل
خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل
گوهر جان چون ورای فصلهاست
خوی او این نیست خوی کبریاست
جنگها بین کان اصول صلحهاست
چون نبی که جنگ او بهر خداست
غالبست و چیر در هر دو جهان
شرح این غالب نگنجد در دهان
آب جیحون را اگر نتوان کشید
هم ز قدر تشنگی نتوان برید
فرجه ای کن در جزیره مثنوی
فرجه کن چندانک اندر هر نفس
باد که را ز آب جو چون وا کند
میوه های رسته ز آب جان ببین
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود
هر سه جان گردند اندر انتها
نان دهنده و نان ستان و نان پاک
ساده گردند از صور گردند خاک
لیک معنیشان بود در سه مقام
هر که گوید شد تو گویش نی نشد
گه ز صورت هارب و گه مستقر
باز هم ز امرش مجرد می شود
پس له الخلق و له الامرش بدان
خلق صورت امر جان راکب بر آن
راکب و مرکوب در فرمان شاه
جسم بر درگاه وجان در بارگاه
چونک خواهد که آب آید در سبو
شاه گوید جیش جان را که ارکبوا
باز جانها را چو خواند در علو
بانگ آید از نقیبان که انزلوا
بعد ازین باریک خواهد شد سخن
کم کن آتش هیزمش افزون مکن
پاک سبحانی که سیبستان کند
در غمام حرفشان پنهان کنند
زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی
پرده ای کز سیب ناید غیر بوی
باری افزون کش تو این بو را به هوش
تا سوی اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه دار و بپرهیز از زکام
تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نینداید مشامت را ز اثر
ای هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن شگرف
می جهد انفاسشان از تل برف
چون زمین زین برف در پوشد کفن
تیغ خورشید حسام الدین بزن
هین بر آر از شرق سیف الله را
گرم کن زان شرق این درگاه را
سیلها ریزد ز که ها بر تراب
زانک لا شرقیست و لا غربیست او
با منجم روز و شب حربیست او
نا خوشت ناید مقال آن امین
از قزح در پیش مه بستی کمر
زان همی رنجی ز وانشق القمر
خود مؤثرتر نباشد مه ز نان
ای بسا نان که ببرد عرق جان
خود مؤثرتر نباشد زهره زآب
ای بسا آبا که کرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوست
می زند بر گوش تو بیرون پوست
پند ما در تو نگیرد ای فلان
پند تو در ما نگیرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست
که مقالید السموات آن اوست
این سخن هم چون ستاره ست و قمر
این ستاره بی جهت تاثیر او
کی بیایید از جهت تا بی جهات
آنچنان که لمعه درپاش اوست
شمس دنیا در صفت خفاش اوست
پیک ماه اندر تب و در دق اوست
مشتری با نقد جان پیش آمده
لیک خود را می نبیند از محل
دست و پا مریخ چندین خست ازو
وآن عطارد صد قلم بشکست ازو
با منجم این همه انجم به جنگ
کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ
جان ویست و ما همه رنگ و رقوم
فکر کو آنجا همه نورست پاک
بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک
هر ستاره خانه دارد در علا
جای سوز اندر مکان کی در رود
تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مثل نبود لیک باشد آن مثیل
عقل سر تیزست لیکن پای سست
زانک دل ویران شدست و تن درست
عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ
فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
صدرشان در وقت دعوی هم چو شرق
صبرشان در وقت تقوی هم چو برق
هم چو عالم بی وفا وقت وفا
وقت خودبینی نگنجد در جهان
در گلو و معده گم گشته چو نان
این همه اوصافشان نیکو شود
گر منی گنده بود هم چون منی
چون به جان پیوست یابد روشنی
هر جمادی که کند رو در نبات
هر نباتی کان به جان رو آورد
خضروار از چشمه حیوان خورد
باز جان چون رو سوی جانان نهد
رخت را در عمر بی پایان نهد