بخش ۹ - قصهای هم در تقریر این
جلال الدین محمد مولویشرفه ای بشنید در شب معتمد
برگرفت آتش زنه که آتش زند
دزد آمد آن زمان پیشش نشست
چون گرفت آن سوخته می کرد پست
می نهاد آنجا سر انگشت را
تا شود استاره آتش فنا
خواجه می پنداشت کز خود می مرد
این نمی دید او که دزدش می کشد
خواجه گفت این سوخته نمناک بود
می مرد استاره از تریش زود
بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش
می ندید آتش کشی را پیش خویش
این چنین آتش کشی اندر دلش
دیده کافر نبیند از عمش
چون نمی داند دل داننده ای
هست با گردنده گرداننده ای
چون نمی گویی که روز و شب به خود
بی خداوندی کی آید کی رود
گرد معقولات می گردی ببین
این چنین بی عقلی خود ای مهین
خانه با بنا بود معقول تر
