ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت جلال الدین محمد مولوی عاشقی بودست در ایام پیش
پاسبان عهد اندر عهد خویش
سالها در بند وصل ماه خود
شاهمات و مات شاهنشاه خود
عاقبت جوینده یابنده بود
که فرج از صبر زاینده بود
گفت روزی یار او که امشب بیا
که بپختم از پی تو لوبیا
در فلان حجره نشین تا نیم شب
تا بیایم نیم شب من بی طلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد
چون پدید آمد مهش از زیر گرد
شب در آن حجره نشست آن گرمدار
بر امید وعده آن یار غار
بعد نصف اللیل آمد یار او
صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته دید
گردکانی چندش اندر جیب کرد
که تو طفلی گیر این می باز نرد
چون سحر از خواب عاشق بر جهید
گفت شاه ما همه صدق و وفاست
آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست
ای دل بی خواب ما زین ایمنیم
چون حرس بر بام چوبک می زنیم
هر چه گوییم از غم خود اندکست
پند کم ده بعد ازین دیوانه را
من نخواهم عشوه هجران شنود
هرچه غیر شورش و دیوانگیست
اندرین ره دوری و بیگانگیست
هین بنه بر پایم آن زنجیر را
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر در ناموس ای عاشق مایست
وقت آن آمد که من عریان شوم
ای ببسته خواب جان از جادوی
سخت دل یارا که در عالم توی
هین گلوی صبر می گیر و فشار
تا خنک گردد دل عشق ای سوار
خانه خود را همی سوزی بسوز
کیست آن کس کت بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست
بعد ازین این سوز را قبله کنم
خواب را بگذار امشب ای پدر
یک شبی بر کوی بی خوابان گذر
بنگر اینها را که مجنون گشته اند
هم چو پروانه بوصلت کشته اند
بنگر این کشتی خلقان غرق عشق
عقل هم چون کوه را او کهربا
طبله ها را ریخت اندر آب جو
رو کزین جو برنیایی تا ابد
چند گویی می ندانم آن و این
از وبای زرق و محرومی بر آ
بگذر از مستی و مستی بخش باش
زین تلون نقل کن در استواش
چند نازی تو بدین مستی بس است
بر سر هر کوی چندان مست هست
گر دو عالم پر شود سرمست یار
جمله یک باشند و آن یک نیست خوار
این ز بسیاری نیابد خواریی
خوار که بود تن پرستی ناریی
گر جهان پر شد ز نور آفتاب
کی بود خوار آن تف خوش التهاب
لیک با این جمله بالاتر خرام
چونک ارض الله واسع بود و رام
گرچه این مستی چو باز اشهبست
برتر از وی در زمین قدس هست
رو سرافیلی شو اندر امتیاز
در دمنده روح و مست و مست ساز
مست را چون دل مزاح اندیشه شد
این ندانم و آن ندانم پیشه شد
این ندانم وان ندانم بهر چیست
تا بگویی آنک می دانیم کیست
نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن
نیست این و نیست آن هین واگذار
آنک آن هستست آن را پیش آر
نفی بگذار و همان هستی پرست
این در آموز ای پدر زان ترک مست