بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم میکوشد و میجوشد و میلرزد و به تعجیل میکشد و سعت آن خرمن را نمیبیند
جلال الدین محمد مولویمور بر دانه بدان لرزان شود
که ز خرمن های خوش اعمی بود
می کشد آن دانه را با حرص و بیم
که نمی بیند چنان چاش کریم
صاحب خرمن همی گوید که هی
ای ز کوری پیش تو معدوم شی
تو ز خرمن های ما آن دیده ای
که در آن دانه به جان پیچیده ای
ای به صورت ذره کیوان را ببین
مور لنگی رو سلیمان را ببین
تو نه ای این جسم تو آن دیده ای
وارهی از جسم گر جان دیده ای
آدمی دیده ست باقی گوشت و پوست
هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
کوه را غرقه کند یک خم ز نم
