بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر
جلال الدین محمد مولویچون عروسی خواست رفتن آن خریف
موی ابرو پاک کرد آن مستخیف
پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز
تا بیاراید رخ و رخسار و پوز
چند گلگونه بمالید از بطر
سفره رویش نشد پوشیده تر
عشرهای مصحف از جا می برید
می بچفسانید بر رو آن پلید
تا که سفره روی او پنهان شود
تا نگین حلقه خوبان شود
عشرها بر روی هر جا می نهاد
چونک بر می بست چادر می فتاد
باز او آن عشرها را با خدو
می بچفسانید بر اطراف رو
باز چادر راست کردی آن تکین
عشرها افتادی از رو بر زمین
چون بسی می کرد فن و آن می فتاد
گفت صد لعنت بر آن ابلیس باد
شد مصور آن زمان ابلیس زود
گفت ای قحبه قدید بی ورود
من همه عمر این نیندیشیده ام
