بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو
جلال الدین محمد مولویرحمة الله علیه گفته است
ذکر شه محمود غازی سفته است
کز غزای هند پیش آن همام
در غنیمت اوفتادش یک غلام
پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند
بر سپه بگزیدش و فرزند خواند
طول و عرض و وصف قصه تو به تو
در کلام آن بزرگ دین بجو
حاصل آن کودک برین تخت نضار
شسته پهلوی قباد شهریار
گریه کردی اشک می راندی بسوز
گفت شه او را کای پیروز روز
از چه گریی دولتت شد ناگوار
فوق املاکی قرین شهریار
تو برین تخت و وزیران و سپاه
پیش تختت صف زده چون نجم و ماه
گفت کودک گریه ام زانست زار
که مرا مادر در آن شهر و دیار
از توم تهدید کردی هر زمان
بینمت در دست محمود ارسلان
پس پدر مر مادرم را در جواب
جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب
زین چنین نفرین مهلک سهلتر
سخت بی رحمی و بس سنگین دلی
که به صد شمشیر او را قاتلی
من ز گفت هر دو حیران گشتمی
در دل افتادی مرا بیم و غمی
تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب
که مثل گشتست در ویل و کرب
غافل از اکرام و از تعظیم تو
مادرم کو تا ببیند این زمان
مر مرا بر تخت ای شاه جهان
فقر آن محمود تست ای بی سعت
گر بدانی رحم این محمود راد
خوش بگویی عاقبت محمود باد
فقر آن محمود تست ای بیم دل
چون شکار فقر کردی تو یقین
هم چوکودک اشک باری یوم دین
گرچه اندر پرورش تن مادرست
لیک از صد دشمنت دشمن ترست
تن چو شد بیمار دارو جوت کرد
ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد
چون زره دان این تن پر حیف را
نی شتا را شاید و نه صیف را
صبر شیر اندر میان فرث و خون
کرده او را ناعش ابن اللبون
کردشان خاص حق و صاحب قران
هر که را بینی یکی جامه درست
دانک او آن را به صبر و کسب جست
هرکه را دیدی برهنه و بی نوا
هرکه مستوحش بود پر غصه جان
کرده باشد با دغایی اقتران
صبر اگر کردی و الف با وفا
از فراق او نخوردی این قفا
خوی با حق ساختی چون انگبین
لاجرم تنها نماندی هم چنان
که آتشی مانده به راه از کاروان
چون ز بی صبری قرین غیر شد
در فراقش پر غم و بی خیر شد
پیش خاین چون امانت می نهی
خوی با او کن که امانتهای تو
خوی با او کن که خو را آفرید
پرورنده هر صفت خود رب بود
گرگ و یوسف را مفرما همرهی
گرگ اگر با تو نماید روبهی
هین مکن باور که ناید زو بهی
جاهل ار با تو نماید هم دلی
او دو آلت دارد و خنثی بود
فعل هر دو بی گمان پیدا شود
او ذکر را از زنان پنهان کند
تا که خود را خواهر ایشان کند
شله از مردان به کف پنهان کند
تا که خود را جنس آن مردان کند
گفت یزدان زان کس مکتوم او
تا که بینایان ما زان ذو دلال
در نیایند از فن او در جوال
حاصل آنک از هر ذکر ناید نری
هین ز جاهل ترس اگر دانش وری
کم شنو کان هست چون سم کهن
جز غم و حسرت از آن نفزویدت
مر پدر را گوید آن مادر جهار
که ز مکتب بچه ام شد بس نزار
بر وی این جور و جفا کم کردیی
از جز تو گر بدی این بچه ام
این فشار آن زن بگفتی نیز هم
هین بجه زین مادر و تیبای او
هست مادر نفس و بابا عقل راد
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
هم طلب از تست و هم آن نیکوی
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشیم با چندین تراش
زین حواله رغبت افزا در سجود
جبر هم زندان و بند کاهلان
هم چو آب نیل دان این جبر را
آب مؤمن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوی سلطان برد
بال زاغان را به گورستان برد
باز گرد اکنون تو در شرح عدم
که چو پازهرست و پنداریش سم
هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش
رو ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقول تو بر تو عیان