بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن
جلال الدین محمد مولویگفت خیاطیست نامش پور شش
اندرین چستی و دزدی خلق کش
گفت من ضامن که با صد اضطراب
او نیارد برد پیشم رشته تاب
پس بگفتندش که از تو چست تر
مات او گشتند در دعوی مپر
رو به عقل خود چنین غره مباش
که شوی یاوه تو در تزویرهاش
گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو
که نیارد برد نی کهنه نی نو
مطمعانش گرم تر کردند زود
او گرو بست و رهان را بر گشود
که گرو این مرکب تازی من
بدهم ار دزدد قماشم او به فن
ور نتاند برد اسپی از شما
وا ستانم بهر رهن مبتدا
ترک را آن شب نبرد از غصه خواب
با خیال دزد می کرد او حراب
بامدادان اطلسی زد در بغل
شد به بازار و دکان آن دغل
پس سلامش کرد گرم و اوستاد
