بخش ۷۷ - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج
جلال الدین محمد مولوینک خیال آن فقیرم بی ریا
عاجز آورد از بیا و از بیا
بانگ او تو نشنوی من بشنوم
زانک در اسرار همراز ویم
طالب گنجش مبین خود گنج اوست
دوست کی باشد به معنی غیر دوست
سجده خود را می کند هر لحظه او
سجده پیش آینه ست از بهر رو
گر بدیدی ز آینه او یک پشیز
بی خیالی زو نماندی هیچ چیز
هم خیالاتش هم او فانی شدی
دانش او محو نادانی شدی
دانشی دیگر ز نادانی ما
سر برآوردی عیان که انی انا
اسجدوا لادم ندا آمد همی
که آدمید و خویش بینیدش دمی
احولی از چشم ایشان دور کرد
تا زمین شد عین چرخ لاژورد
