ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی جلال الدین محمد مولوی صوفیی را گفت خواجه سیم پاش
ای قدمهای ترا جانم فراش
یک درم خواهی تو امروز ای شهم
یا که فردا چاشتگاهی سه درم
گفت دی نیم درم راضی ترم
زانک امروز این و فردا صد درم
سیلی نقد از عطاء نسیه به
نک قفا پیشت کشیدم نقد ده
خاصه آن سیلی که از دست توست
که قفا و سیلیش مست توست
هین بیا ای جان جان و صد جهان
خوش غنیمت دار نقد این زمان
در مدزد آن روی مه از شب روان
چون ببینی بر لب جو سبزه مست
پس بدان از دور که آنجا آب هست
که بود غماز باران سبزه زار
که بود در خواب هر نفس و نفس
آن چنان کن از عطا و از قسم
که گه و بی گه به خدمت می رسم
بر لب جو من به جان می خوانمت
زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد
تا ترا از بانگ من آگه کند
بحث کردند اندرین کار آن دو یار
که به دست آرند یک رشته دراز
تا ز جذب رشته گردد کشف راز
یک سری بر پای این بنده دوتو
تا به هم آییم زین فن ما دو تن
اندر آمیزیم چون جان با بدن
هست تن چون ریسمان بر پای جان
می کشاند بر زمینش ز آسمان
رسته از موش تن آید در خوشی
موش تن زان ریسمان بازش کشد
چند تلخی زین کشش جان می چشد
گر نبودی جذب موش گنده مغز
باقیش چون روز برخیزی ز خواب
زان سر دیگر تو پا بر عقده زن
تا توانم من درین خشکی کشید
مر ترا نک شد سر رشته پدید
تلخ آمد بر دل چغز این حدیث
که مرا در عقده آرد این خبیث
چون در آید از فنی نبود تهی
وصف حق دان آن فراست را نه وهم
نور دل از لوح کل کردست فهم
با جد آن پیلبان و بانگ هیت
با همه لت نه کثیر و نه قلیل
گفتیی خود خشک شد پاهای او
یا بمرد آن جان صول افزای او
پیل نر صد اسپه گشتی گام زن
حس پیل از زخم غیب آگاه بود
نه که یعقوب نبی آن پاک خو
از پدر چون خواستندش دادران
تا برندش سوی صحرا یک زمان
جمله گفتندش میندیش از ضرر
یک دو روزش مهلتی ده ای پدر
تا به هم در مرجها بازی کنیم
ما درین دعوت امین و محسنیم
گفت این دانم که نقلش از برم
می فروزد در دلم درد و سقم
این دلم هرگز نمی گوید دروغ
که ز نور عرش دارد دل فروغ
وز قضا آن را نکرد او اعتداد
در گذشت از وی نشانی آن چنان
که قضا در فلسفه بود آن زمان
این عجب نبود که کور افتد به چاه
این قضا را گونه گون تصریفهاست
چشم بندش یفعل الله ما یشاست
چون درین شد هرچه افتد باش گو
خویش را زین هم مغفل می کند
گر شود مات اندرین آن بوالعلا
یک بلا از صد بلااش وا خرد
از خمار صد هزاران زشت خام
ای عجب چه فن زند ادراکشان
زان بیابان این عمارت ها رسید
ملک و شاهی و وزارتها رسید
می رسند اندر شهادت جوق جوق
کاروان بر کاروان زین بادیه
که رسیدم نوبت ما شد تو رو
چون پسر چشم خرد را بر گشاد
زود بابا رخت بر گردون نهاد
جاده شاهست آن زین سو روان
وآن از آن سو صادران و واردان
نیک بنگر ما نشسته می رویم
بهر حالی می نگیری راس مال
پس مسافر این بود ای ره پرست
که مسیر و روش در مستقبلست
هم چنانک از پرده دل بی کلال
دم به دم در می رسد خیل خیال
گر نه تصویرات از یک مغرس اند
در پی هم سوی دل چون می رسند
سوی چشمه دل شتابان از ظما
جره ها پر می کنند و می روند
دایما پیدا و پنهان می شوند
نحس دیدی صدقه و استغفار کن
ما کییم این را بیا ای شاه من
روح را تابان کن از انوار ماه
که ز آسیب ذنب جان شد سیاه
از خیال و وهم و ظن بازش رهان
از چه و جور رسن بازش رهان
پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی
ای عزیز مصر و در پیمان درست
در خلاص او یکی خوابی ببین
هفت گاو فربهش را می خورند
سنبلات تازه اش را می چرند
قحط از مصرش بر آمد ای عزیز
هین مباش ای شاه این را مستجیز
یوسفم در حبس تو ای شه نشان
هین ز دستان زنانم وا رهان
از سوی عرشی که بودم مربط او
شهوت مادر فکندم که اهبطوا
روح را از عرش آرد در حطیم
چونک بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو این زاری یوسف در عثار
یا بر آن یعقوب بی دل رحم آر
ناله از اخوان کنم یا از زنان
که فکندندم چو آدم از جنان
زان مثال برگ دی پژمرده ام
کز بهشت وصل گندم خورده ام
چون بدیدم لطف و اکرام ترا
من سپند از چشم بد کردم پدید
دافع هر چشم بد از پیش و پس
مات و مستاصل کند نعم الدوا
چشم بد را چشم نیکو می کند
چشم شه بر چشم باز دل زدست
تا ز بس همت که یابید از نظر
می نگیرد باز شه جز شیر نر
هم شکار تست و هم صیدش توی
شد صفیر باز جان در مرج دین
باز دل را که پی تو می پرید
یافت بینی بوی و گوش از تو سماع
هر حسی را چون دهی ره سوی غیب
نبود آن حس را فتور مرگ و شیب
مالک الملکی به حس چیزی دهی
تا که بر حس ها کند آن حس شهی