ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شعر | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره جلال الدین محمد مولوی چونک جعفر رفت سوی قلعه ای
قلعه پیش کام خشکش جرعه ای
یک سواره تاخت تا قلعه بکر
تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه کس را که پیش آید به جنگ
اهل کشتی را چه زهره با نهنگ
روی آورد آن ملک سوی وزیر
که چه چاره ست اندرین وقت ای مشیر
گفت آنک ترک گویی کبر و فن
پیش او آیی به شمشیر و کفن
گفت آخر نه یکی مردیست فرد
گفت منگر خوار در فردی مرد
چشم بگشا قلعه را بنگر نکو
هم چو سیمابست لرزان پیش او
شسته در زین آن چنان محکم پیست
گوییا شرقی و غربی با ویست
چند کس هم چون فدایی تاختند
خویشتن را پیش او انداختند
هر یکی را او بگرزی می فکند
سر نگوسار اندر اقدام سمند
چشم من چون دید روی آن قباد
اختران بسیار و خورشید ار یکیست
پیش او بنیاد ایشان مندکیست
گر هزاران موش پیش آرند سر
گربه را نه ترس باشد نه حذر
کی به پیش آیند موشان ای فلان
جمع معنی خواه هین از کردگار
جسم را بر باد قایم دان چو اسم
جمع گشتی چند موش از حمیتی
بر زدندی چون فدایی حمله ای
خویش را بر گربه بی مهله ای
آن یکی چشمش بکندی از ضراب
وان دگر گوشش دریدی هم به ناب
از جماعت گم شدی بیرون شوش
بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
خشک گردد موش زان گربه عیار
گر بود اعداد موشان صد هزار
از رمه انبه چه غم قصاب را
شیر را تا بر گله گوران جهد
صد هزاران گور ده شاخ و دلیر
چون عدم باشند پیش صول شیر
مالک الملک است بدهد ملک حسن
یوسفی را تا بود چون ماء مزن
بنهد اندر روی دیگر نور خود
که ببیند نیم شب هر نیک و بد
یوسف و موسی ز حق بردند نور
در رخ و رخسار و در ذات الصدور
نور رویش آن چنان بردی بصر
که زمرد از دو دیده مار کر
او ز حق در خواسته تا توبره
توبره گفت از گلیمت ساز هین
کان کسا از نور صبری یافتست
نور جان در تار و پودش تافتست
جز چنین خرقه نخواهد شد صوان
نور ما را بر نتابد غیر آن
هم چو کوه طور نورش بر درد
یافت اندر نور بی چون احتمال
قدرتش جا سازد از قاروره ای
گشت مشکات و زجاجی جای نور
که همی درد ز نور آن قاف و طور
جسمشان مشکات دان دلشان زجاج
تافته بر عرش و افلاک این سراج
نورشان حیران این نور آمده
چون ستاره زین ضحی فانی شده
که نگنجیدم در افلاک و خلا
در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف
بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
تا به دلالی آن دل فوق و تحت
یابد از من پادشاهی ها و بخت
بر دو کون اسپ ترحم تاختیم
پس عریض آیینه ای بر ساختیم
هر دمی زین آینه پنجاه عرس
حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت
که نفوذ آن قمر را می شناخت
پاره گشتی گر بدی کوه دوتو
توبره با نور حق چه فن زدی
گشته بود آن توبره صاحب تفی
خود صفورا هر دو دیده باد داد
اولا بر بست یک چشم و بدید
نور روی او و آن چشمش پرید
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر
هم چنان مرد مجاهد نان دهد
چون برو زد نور طاعت جان دهد
که ز دستت رفت حسرت می خوری
گفت حسرت می خورم که صد هزار
دیده بودی تا همی کردم نثار
روزن چشمم ز مه ویران شدست
لیک مه چون گنج در ویران نشست
کی گذارد گنج کین ویرانه ام
یاد آرد از رواق و خانه ام
یوسفست این سو به سیران و گذر
زانک بر دیوار دیدندی شعاع
خانه ای را کش دریچه ست آن طرف
دارد از سیران آن یوسف شرف
هین دریچه سوی یوسف باز کن
این به دست تست بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را
دشمنان را زین صناعت دوست کن
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی
که رهاند روح را از بی کسی
پرورش مر باغ جانها را نمش
صد هزاران ملک گوناگون دهد
شه غلام او شد از علم و هنر
ملک علم از ملک حسن استوده تر