ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ جلال الدین محمد مولوی چون به هوش آمد بگفت ای کردگار
مجرمم بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود
هیچ آن کفو عطای تو نبود
او کله بخشید و تو سر پر خرد
او قبا بخشید و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار
او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قریر
خواجه نقلم داد و تو طعمه پذیر
او وظیفه داد و تو عمر و حیات
وعده اش زر وعده تو طیبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمین
در وثاقت او و صد چون او سمین
زر از آن تست زر او نافرید
نان از آن تست نان از تش رسید
ما کجا بودیم کان دیان دین
عقل می کارید اندر آب و طین
چون همی کرد از عدم گردون پدید
وین بساط خاک را می گسترید
ز اختران می ساخت او مصباح ها
ای بسا بنیادها پنهان و فاش
مضمر این سقف کرد و این فراش
هرچه در وی می نماید عکس اوست
هم چو عکس ماه اندر آب جوست
تا ز چرخ غیب وز خورشید روح
انبیا را داد حق تنجیم این
غیب را چشمی بباید غیب بین
در چه دنیا فتادند این قرون
عکس خود را دید هر یک چه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمود
ورنه آن شیری که در چه شد فرود
برد خرگوشیش از ره کای فلان
در رو اندر چاه کین از وی بکش
چون ازو غالب تری سر بر کنش
او نگفت این نقش داد آب نیست
این به جز تقلیب آن قلاب نیست
تو هم از دشمن چو کینی می کشی
وآن گنه در وی ز جنس جرم تست
باید آن خو را ز طبع خویش شست
چونک قبح خویش دیدی ای حسن
خاک تو بر عکس اختر می زنی
کین ستاره نحس در آب آمدست
تا کند او سعد ما را زیردست
عکس پنهان گشت و اندر غیب راند
تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستاره نحس هست اندر سما
هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سوی بی سوی بست
نحس این سو عکس نحس بی سو است
عکس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ریگ
تو بمیری وآن بماند مردریگ
اصل بینی پیشه کن ای کژنگر
حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز
خالدین شد نعمت و منعم علیه
محیی الموتاست فاجتازوا الیه
داد حق با تو در آمیزد چو جان
آنچنان که آن تو باشی و تو آن
بدهدت بی این دو قوت مستطاب
چون پری را قوت از بو می دهد
هر ملک را قوت جان او می دهد
جان چه باشد که تو سازی زو سند
حق به عشق خویش زنده ت می کند
زو حیات عشق خواه و جان مخواه
تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
قرنها بگذشت و این قرن نویست
ماه آن ماهست آب آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت ای همام
وین معانی بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار
این صفتها چون نجوم معنویست
دانک بر چرخ معانی مستویست
هم به اصل خود رود این خد و خال
چون بمالی چشم خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بگذار این حول
خواجه را چون غیر گفتی از قصور
شرم دار ای احول از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیر
جنس این موشان تاریکی مگیر
خواجه جان بین مبین جسم گران
مغز بین او را مبینش استخوان
خواجه را از چشم ابلیس لعین
منگر و نسبت مکن او را به طین
همره خورشید را شب پر مخوان
آنک او مسجود شد ساجد مدان
عکس ها را ماند این و عکس نیست
چون مبدل گشته اند ابدال حق
نیستند از خلق بر گردان ورق
چون درین جو دیدعکس سیب مرد
دامنش را دید آن پر سیب کرد
آنچ در جو دید کی باشد خیال
چونک شد از دیدنش پر صد جوال
تن مبین و آن مکن کان بکم و صم
ما رمیت اذ رمیت احمد بدست
خاصه این روزن درخشان از خودست
هم از آن خورشید زد بر روزنی
لیک از راه و سوی معهود نی
در میان شمس و این روزن رهی
تا اگر ابری بر آید چرخ پوش
اندرین روزن بود نورش به جوش
میوه می روید ز عین این طبق
سیب روید زین سبد خوش لخت لخت
عیب نبود گر نهی نامش درخت
این سبد را تو درخت سیب خوان
که میان هر دو راه آمد نهان
زین سبد روید همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بین
زیر سایه این سبد خوش می نشین
نان چو اطلاق آورد ای مهربان
نان چرا می گوییش محموده خوان
خاک ره چون چشم روشن کرد و جان
خاک او را سرمه بین و سرمه دان
چون ز روی این زمین تابد شروق
من چرا بالا کنم رو در عیوق
شد فنا هستش مخوان ای چشم شوخ
در چنین جو خشک کی ماند کلوخ
پیش این خورشید کی تابد هلال
با چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن کردگار
تا ز هستی ها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجه خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه آفرین
فانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را
گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین
این یکی قبله ست دو قبله مبین
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف