ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره جلال الدین محمد مولوی آن دو گفتندش که اندر جان ما
هست پاسخ ها چو نجم اندر سما
گر نگوییم آن نیاید راست نرد
ور بگوییم آن دلت آید به درد
هم چو چغزیم اندر آب از گفت الم
وز خموشی اختناقست و سقم
گر نگوییم آتشی را نور نیست
ور بگوییم آن سخن دستور نیست
در زمان برجست کای خویشان وداع
انما الدنیا و ما فیها متاع
پس برون جست او چو تیری از کمان
که مجال گفت کم بود آن زمان
اندر آمد مست پیش شاه چین
زود مستانه ببوسید او زمین
شاه را مکشوف یک یک حالشان
میش مشغولست در مرعای خویش
لیک چوپان واقفست از حال میش
کی علف خوارست و کی در ملحمه
گرچه در صورت از آن صف دور بود
لیک چون دف در میان سور بود
واقف از سوز و لهیب آن وفود
مصلحت آن بد که خشک آورده بود
در میان جانشان بود آن سمی
لیک قاصد کرده خود را اعجمی
صورتش بیرون و معنیش اندرون
معنی معشوق جان در رگ چو خون
گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش
لیک می کردی معرف کار خویش
آنک او را چشم دل شد دیدبان
دید خواهد چشم او عین العیان
با تواتر نیست قانع جان او
پادشاهی کن که بی بیرون شوست
دست در فتراک این دولت زدست
بر سر سرمست او بر مال دست
که التماسش هست یابد این فتی
بیست چندان ملک کو شد زان بری
بخشمش اینجا و ما خود بر سری
گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت
جز هوای تو هوایی کی گذاشت
شاهی و شه زادگی در باختست
صوفیست انداخت خرقه وجد در
آنچنان باشد که من مغبون شدم
باز ده آن خرقه این سو ای قرین
که نمی ارزید آن یعنی بدین
دور از عاشق که این فکر آیدش
عشق ارزد صد چو خرقه کالبد
خاصه خرقه ملک دنیا کابترست
ملک دنیا تن پرستان را حلال
جز به عشق خویش مشغولش مکن
عین معزولیست و نامش منصبست
هم چو عنینی که بکری را خرد
گرچه سیمین بر بود کی بر خورد
چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل
نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل
هم چو خوبی دلبری مهمان غر
بانگ چنگ و بربطی در پیش کر
هم چو مرغ خاک که آید در بحار
زان چه یابد جز هلاک و جز خسار
هم چو بی گندم شده در آسیا
جز سپیدی ریش و مو نبود عطا
ملک بخش آمد دهد کار و کیا
طفل نو را از شراب و از کباب
چه حلاوت وز قصور و از قباب
حد ندارد این مثل کم جو سخن
بهر استعداد تا اکنون نشست
شوق از حد رفت و آن نامد به دست
بی ز جان کی مستعد گردد جسد
لطف های شه غمش را در نوشت
شد که صید شه کند او صید گشت
هر که در اشکار چون تو صید شد
صید را ناکرده قید او قید شد
پیش از آن او در اسیری شد رهین
عکس می دان نقش دیباجه جهان
نام هر بنده جهان خواجه جهان
چند دم پیش از اجل آزاد زی
ور در آزادیت چون خر راه نیست
هم چو دلوت سیر جز در چاه نیست