بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری
جلال الدین محمد مولویزآتش عاشق ازین رو ای صفی
می شود دوزخ ضعیف و منطقی
گویدش بگذر سبک ای محتشم
ورنه ز آتش های تو مرد آتشم
کفر که کبریت دوزخ اوست و بس
بین که می پخساند او را این نفس
زود کبریت بدین سودا سپار
تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار
گویدش جنت گذر کن هم چو باد
ورنه گردد هر چه من دارم کساد
که تو صاحب خرمنی من خوشه چین
من بتی ام تو ولایت های چین
هست لرزان زو جحیم و هم جنان
نه مر این را نه مر آن را زو امان
رفت عمرش چاره را فرصت نیافت
صبر بس سوزان بدت وجان بر نتافت
مدتی دندان کنان این می کشید
