ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه جلال الدین محمد مولوی کوچکین رنجور بود و آن وسط
بر جنازه آن بزرگ آمد فقط
شاه دیدش گفت قاصد کین کیست
که از آن بحرست و این هم ماهیست
پس معرف گفت پور آن پدر
این برادر زان برادر خردتر
شه نوازیدش که هستی یادگار
کرد او را هم بدان پرسش شکار
از نواز شاه آن زار حنیذ
در تن خود غیر جان جانی بدیذ
در دل خود دید عالی غلغله
که نیابد صوفی آن در صد چله
عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت
پیش او چون نار خندان می شکافت
ذره ذره پیش او هم چون قباب
دم به دم می کرد صدگون فتح باب
باب گه روزن شدی گاهی شعاع
خاک گه گندم شدی و گاه صاع
در نظرها چرخ بس کهنه و قدید
روح زیبا چونک وا رست از جسد
از قضا بی شک چنین چشمش رسد
صد هزاران غیب پیشش شد پدید
آنچ او اندر کتب بر خوانده بود
چشم را در صورت آن بر گشود
برچنین گلزار دامن می کشید
جزو جزوش نعره زن هل من مزید
گلشنی کز بقل روید یک دمست
گلشنی کز گل دمد گردد تباه
گلشنی کز دل دمد وافر حتاه
علم های با مزه دانسته مان
زان گلستان یک دو سه گل دسته دان
زان زبون این دو سه گل دسته ایم
که در گلزار بر خود بسته ایم
آن چنان مفتاح ها هر دم به نان
می فتد ای جان دریغا از بنان
ور دمی هم فارغ آرندت ز نان
باز استسقات چون شد موج زن
ملک شهری بایدت پر نان و زن
یک سرت بود این زمانی هفت سر
حرص تو دانه ست و دوزخ فخ بود
دام را بدران بسوزان دانه را
باز کن درهای نو این خانه را
چون تو عاشق نیستی ای نرگدا
هم چو کوهی بی خبر داری صدا
کوه را گفتار کی باشد ز خود
عکس غیرست آن صدا ای معتمد
گفت تو زان سان که عکس دیگریست
جمله احوالت به جز هم عکس نیست
خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران
آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد
که دهد او را به کینه زجر و درد
جهد کن تا گرددت این واقعه
تا که گفتارت ز حال تو بود
سیر تو با پر و بال تو بود
صید گیرد تیر هم با پر غیر
لاجرم بی بهره است از لحم طیر
باز صید آرد به خود از کوهسار
لاجرم شاهش خوراند کبک و سار
منطقی کز وحی نبود از هواست
هم چو خاکی در هوا و در هباست
گر نماید خواجه را این دم غلط
ز اول والنجم بر خوان چند خط
تا که ما ینطق محمد عن هوی
احمدا چون نیستت از وحی یاس
که تحری نیست در کعبه وصال
هر که بدعت پیشه گیرد از هوی
هم چو عادش بر برد باد و کشد
هم چو بره در کف مردی اکول
هم چو فرزندش نهاده بر کنار
عاد را آن باد ز استکبار بود
یار خود پنداشتند اغیار بود
خردشان بشکست آن بیس القرین
باد را بشکن که بس فتنه ست باد
پیش از آن کت بشکند او هم چو عاد
هود دادی پند که ای پر کبر خیل
بر کند از دستتان این باد ذیل
لشکر حق است باد و از نفاق
چند روزی با شما کرد اعتناق
او به سر با خالق خود راستست
چون اجل آید بر آرد باد دست
باد را اندر دهن بین ره گذر
هر نفس آیان روان در کر و فر
حلق و دندان ها ازو آمن بود
حق چو فرماید به دندان در فتد
کوه گردد ذره ای باد و ثقیل
درد دندان داردش زار و علیل
این همان بادست کآمن می گذشت
بود جان کشت و گشت او مرگ کشت
دست آن کس که بکردت دست بوس
وقت خشم آن دست می گردد دبوس
یا رب و یا رب بر آرد او ز جان
که ببر این باد را ای مستعان
ای دهان غافل بدی زین باد رو
از بن دندان در استغفار شو
چشم سختش اشک ها باران کند
منکران را درد الله خوان کند
چون دم مردان نپذرفتی ز مرد
وحی حق را هین پذیرا شو ز درد
گه خبر خیر آورم گه شوم و شر
ز آنک مامورم امیر خود نیم
من چو تو غافل ز شاه خود کیم
گر سلیمان وار بودی حال تو
کردمی بر راز خود من واقفت
لیک چون تو یاغیی من مستعار
می کنم خدمت ترا روزی سه چار
پس چو عادت سرنگونی ها دهم
تا به غیب ایمان تو محکم شود
آن زمان که ایمانت مایه غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند
آن زمان خود سرکشان بر سر دوند
آن زمان زاری کنند و افتقار
هم چو دزد و راه زن در زیر دار
مالک دارین و شحنه خود توی
نه دو روزه و مستعارست و سقیم
رستی از بیگار و کار خود کنی
هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان
خاک خوردی کاشکی حلق و دهان
این دهان خود خاک خواری آمدست
لیک خاکی را که آن رنگین شدست
این کباب و این شراب و این شکر
خاک رنگینست و نقشین ای پسر
چونک خوردی و شد آن لحم و پوست
رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست
هم ز خاکی بخیه بر گل می زند
جمله را هم باز خاکی می کند
هندو و قفچاق و رومی و حبش
جمله یک رنگ اند اندر گور خوش
تا بدانی کان همه رنگ و نگار
جمله روپوشست و مکر و مستعار
رنگ باقی صبغة الله است و بس
غیر آن بر بسته دان هم چون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین
تا ابد باقی بود بر عابدین
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق
تا ابد باقی بود بر جان عاق
تن فنا شد وان به جا تا یوم دین
زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس
دایم آن ضحاک و این اندر عبس
خاک را رنگ و فن و سنگی دهد
طفل خویان را بر آن جنگی دهد
کودکان از حرص آن کف می گزند
شیر و اشتر نان شود اندر دهان
در نگیرد این سخن با کودکان
کودک اندر جهل و پندار و شکیست
شکر این که بی فن و بی قوتست
وای ازین پیران طفل ناادیب
چون سلاح و جهل جمع آید به هم
گشت فرعونی جهان سوز از ستم
شکر کن ای مرد درویش از قصور
که ز فرعونی رهیدی وز کفور
شکر که مظلومی و ظالم نه ای
آمن از فرعونی و هر فتنه ای
که آتشش را نیست از هیزم مدد
کش غم نان مانعست از مکر و ریو
اشکم پر لوت دان بازار دیو
عقل ها را تیره کرده از خروش
خم روان کرده ز سحری چون فرس
کرده کرباسی ز مهتاب و غلس
چون بریشم خاک را برمی تنند
چندلی را رنگ عودی می دهند
بر کلوخیمان حسودی می دهند
هم چو کودکمان بر آن جنگی دهد
دامنی پر خاک ما چون طفلکان
در نظرمان خاک هم چون زر کان
طفل را با بالغان نبود مجال
طفل را حق کی نشاند با رجال
میوه گر کهنه شود تا هست خام
پخته نبود غوره گویندش به نام
طفل و غوره ست او بر هر تیزهش
گرچه باشد مو و ریش او سپید
هم در آن طفلی خوفست و امید
که رسم یا نارسیده مانده ام
ای عجب با من کند کرم آن کرم
بخشد این غوره مرا انگوریی
وان کرم می گویدم لا تیاسوا
گوشمان را می کشد لا تقنطوا
گرچه ما زین ناامیدی در گویم
چون صلا زد دست اندازان رویم
دست اندازیم چون اسپان سیس
گام اندازیم و آن جا گام نی
جام پردازیم و آن جا جام نی
زانک آن جا جمله اشیا جانیست
معنی اندر معنی اندر معنیست
نور بی سایه بود اندر خراب
چونک آنجا خشت بر خشتی نماند
نور مه را سایه زشتی نماند
خشت اگر زرین بود بر کندنیست
چون بهای خشت وحی و روشنیست
پاره گشتن بهر این نور اندکست
پاره شد تا در درونش هم زند
گرسنه چون بر کفش زد قرص نان
وا شکافد از هوس چشم و دهان
صد هزاران پاره گشتن ارزد این
از میان چرخ برخیز ای زمین
تا که نور چرخ گردد سایه سوز
شب ز سایه تست ای یاغی روز
این زمین چون گاهواره طفلکان
بالغان را تنگ می دارد مکان
بهر طفلان حق زمین را مهد خواند
شیر در گهواره بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازین گهواره ها
طفلکان را زود بالغ کن شها
ای گواره خانه را ضیق مدار