رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱
سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش
۱٬۹۹۴ شعر از جلال الدین محمد مولوی
سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش
شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به شب بی بالش
کاری کردم نگه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا کار کند ای درویش در خانه گریزد خرد دوراندیش
گر می کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده ای هم تو مکش
گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب مباش