شمارهٔ ۱
بهار آمد کنون جانا قفس را خیز و در بگشا چو بگشادی ترحم کن مرا هم بال و پر بگشا خبر دارد ز حال می کشان چون محتسب ساقی در میخانه را بر روی ایشان بی خبر بگشا کمر در خدمتت بستند یاران
۳۲ شعر از ملا احمد نراقی
بهار آمد کنون جانا قفس را خیز و در بگشا چو بگشادی ترحم کن مرا هم بال و پر بگشا خبر دارد ز حال می کشان چون محتسب ساقی در میخانه را بر روی ایشان بی خبر بگشا کمر در خدمتت بستند یاران
ای دل اگر این یار دمی یار تو باشد شاهنشهی هردو جهان عار تو باشد یکدل نشنیدیم که مفتون تو نبود یک سینه ندیدیم که بی خار تو باشد روزی بشمارد گرت از خیل غلامان صد یوسف آزاد خریدار تو
دانی که یار حاجت ما کی روا کند چون تیغ را به گردن ما آشنا کند دی داد پیر میکده فتوی که لازم است بی عشق هرکه کرده نمازی قضا کند ای پیک کوی یار به صیاد ما بگوی بهر خدا مرا بکشد یا ره
عشاق تو جز دیده خونبار نخواهند غیر از دل آزرده افکار نخواهند فریاد که این درد مرا کشت که آن دوست با من نکند مهر که اغیار نخواهند ای بوالهوسان دور شوید از من مسکین مردان دهش رونق با
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل فریاد چه با خوی خد