شمارهٔ ۱۰۵ - زهتاب
با مه زهتاب خود گفتم منم وصاف تو گفت کندی روده های من زهی انصاف تو

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکرهنویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نوشتههای وی میتوان تخمین زد که سیدا در آن هنگام، سی و هفت یا سی و هشت ساله بوده و احتمالاً بین سالهای ۱۶۳۶-۱۶۳۸ متولد شده است. سیدا تا سال ۱۶۷۰ با یاری پیشهوران بخارا به تحصیل پرداخته و اغلب اشعار خود را در دورهای نسبتاً آرام سروده است. وی از دوران کودکی به ادبیات و خصوصاً شعر علاقه نشان داده و پیوسته به مطالعه نوشتهها و سرودههای گذشتگان و معاصران خود میپرداخته است. در روزگار وی اشعار صائب تبریزی به ماوراءالنهر راه یافته و شعرای آن دیار با وی و سرودههایش آشنا بودهاند. بدین جهت سیدا تحت تأثیر کلام صائب قرار گرفته، غزلیاتی از او را در مخمسات خود تضمین کرد. چون سیدا به ظرافت سخن و نوپردازی تمایل داشت، اشعار نمایندگان سبک هندی با طبع و ذوق او موافق افتاد و این سبک را پذیرفت و همچنان که در اشعار وی نمایان است، به خوبی از عهدهٔ شعرگویی به این سبک برآمده است. زندگی نسبتاً آرام سیدا در اواخر عمرش دچار آشفتگی میشود؛ اما با وجود تنگدستی و دشواری امرار معاش، وی عزت نفس خود را نگه داشته، از حاکمان زمانه تقاضای کمک نمیکند و از راه بافندگی روزگار میگذراند. سیدا در آن حال تصمیم به جلای وطن و عزیمت به هندوستان میگیرد؛ اما ضعف پیری و تنگدستی او را از این کار بازمیدارد و به روزگار فرمانروایی عبیدالله خان (بین سالهای ۱۷۰۷ تا ۱۷۱۱) در نهایت فقر چشم از جهان فرومیبندد.
با مه زهتاب خود گفتم منم وصاف تو گفت کندی روده های من زهی انصاف تو
در صدف آب شد از کسب هوا گوهر ما ریخت از بیضه برون ناشده بال و پر ما شمع از تربت پروانه زیارتگاه است جنگ دارند بتان بر سر خاکستر ما بر زمین دوخته چشمیم ز کوتاهی دست عمرها شد که فتاد...
دلبر صابون پز من کرد سودا را درست خانه من آمد و از آشنایی دست شست
کدامین بزم از عکس رخت گلزار بود امشب که مژگان سر به سر در دیده من خار بود امشب نگاهم بود همچون شمع بازوبند مژگانم زبانم در دهن پیچیده چون طومار بود امشب به یاد زلف و مژگانت ز جا تا...
شوخ صابون پز که می گویند باشد تند خو جامه خود بارها شستیم با صابون او
ز رویش خانه ام لبریز بود از ماهتاب امشب به گرد کلبه ام چون هاله می گشت آفتاب امشب عرق از روی شرم آلود او می ریخت چون شبنم دماغ بزم روشن بود از بوی گلاب امشب به دست خاطر خود داشتم د...
بامه صابون پز امشب گفتگو انگیختم رفتم و در دیگ او تیزاب خود را ریختم
پی صید افگنی بیرون شد از بزم شراب امشب ز شاخ شعله در پرواز شد مرغ کباب امشب من و معشوق در یک پیرهن بودیم از مستی گریان کتان را بخیه می زد ماهتاب امشب ز خواب خویش تا صبح قیامت برنمی...
مه صابون فروشم دایما اشخار می جوید به او هرکس که سودا کرد از پل دست می شوید
دم صبح است ای ساقی ز رو بردار برقع را که تا آرد به گردش آسمان جام مرصع را قدت را دوش دادم امتیاز از سرو در گلشن که می سازند اکثر انتخاب از بیت مطلع را خط پشت لبت مد نظرها کرد ابرو ...
فراق دوستان چون لاله داغم بر جگر دارد نشاط باده ایام در پی درد سر دارد شدم خاک و مرا باد صبا آواره تر دارد غبارم را نسیم از ناتوانی در به در دارد غریب کشور طالع چه پروای سفر دارد ب...
سبب نظم رباعی اینست عبدالرحمن بکاول برادر جاوم بی اتالیق محرمی داشته که او را خواجه بامیر می گفته اند ملا این رباعی را به او گفته اند در کوی تو خویش را عدم فرض کنم صد جان دگر به پا...
اول به نام آنکه مبراست از مکان خلاق وحش و طیر و خداوند انس و جان آن صانعی که شاهد اویند هر وجود آن قادری که در صفت اوست هر زبان پیر فلک همیشه بود در سراغ او بر کف گرفته است عصایی ز...
ای فلک قدر روز و شب باشند پاسبان تو آفتاب و قمر دستگیر تو چار یار بود با تو پشت و پناه پیغمبر گلشن دولتت بود سرسبز نخل عمر تو باد تازه و تر حاجیان را تو از کرم شده ای چون زبیده برا...
تیغ بر کف سرتراشم قصد کشتن کرده است عاشقان را فوطه زاری به گردن کرده است قسمتش هرگز نمی گردد سر مویی زیاد گرچه در دوکان خود از موی خرمن کرده است
جنت سپند سوز گلستان روی توست دوزخ چراغ کشته فانوس خوی توست کوثر که بحر رحمت ازو جوش می زند آب به خاک ریخته یی از سبوی توست شامی که صبح حشر بود زیر دامنش تار گسسته یی ز شبستان موی ت...
دلبر صابون فروشم دل بود حیران او پاکدامانی ندیدم بر در دکان او
فلک گردباد ره کاروانت زمین گرد نعلین سرو روانت خضر برگ سبزی ز گلزار جودت مسیحی بود شبنم بوستانت مراد از شب لیلة القدر باشد نشان از دو گیسوی عنبرفشانت چو شمع است پیوسته ورد زبانم سر...
بهله دوز امرد که باشد کیسه او پر ز مشک بر میانش گر رسد دستم شود چون بهله خشک
بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر است داغ سودا بر سر من آفتاب محشر است تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوست جبهه نورانی آیینه از روشنگر است نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امن سرو...
دلبر اسپند سوزم آتشم را کرد تیز تا کنم در خدمت او پیش مردم جست و خیز
پیشانی ناز او از موج نگه چین بست مژگان ستم برخاست ابروی کمر کین بست چشم به عتاب آمد خونم به تغافل ریخت شمشاد خرامانش در پای نگارین بست از داغ سراپایم انگشت نما گردید زآیینه سیمایش ...
گفتمش با دیگ ریز امرد بود حالت خلیل گفت چون موساست در فرمان من دریای نیل
دل مرا با داغ آن ناآشنا پیچیده است طفل بدخوی من آتش در قبا پیچیده است مور خط زنجیر تا در پای زلف افگنده است دود سودا بر دماغ اژدها پیچیده است عشق اگر خواهی برو دست از حیات خود بشوی...