شمارهٔ ۷۰ - در مدح یکی از شیوخ و قاضیان
ناصر بخاراییدل بری از دلبران در دلبری
دلبرا جان می دهم تا دل بری
هر کرا روشن شود چشم از رخت
گردد از جان فارغ و از دل بری
قیمت نار خلیل عارضت
بشکند قدر بتان آ ذری
با صد آزادی چو نی در بست سرو
پیش بالایت میان چاکری
آدمی را چون ملک دیوانه کرد
حوری ای جانا ندانم یا پری
هر چه می گویم ز نیکویی ترا
نیک می بینم از آن نیکوتری
گوی با لعلت خدا را یک نفس
تا نماید معجز پیغمبری
گر لبت بایع شود بوسی به جان
مه به جان از مهر گردد مشتری
