دیباچه
حمد بی حد و مدح بی عد واجب الوجود مطلقی را که طویله صید ناممکن از بیدای ناپیدای عدم به قید امکان درآورد و سلک گوهر شب چراغ کواکب را از دریای دروای آسمان برآورد و به واسطه آبای علوی...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
حمد بی حد و مدح بی عد واجب الوجود مطلقی را که طویله صید ناممکن از بیدای ناپیدای عدم به قید امکان درآورد و سلک گوهر شب چراغ کواکب را از دریای دروای آسمان برآورد و به واسطه آبای علوی...
آیینه خدایی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبه وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا را ای گل به تازه رویی بنشین در آب چشمم تا آبرو فزاید از صحبت تو م...
پردلی باید که بار غم کشد دردی این درد را هر دم کشد زال زر را از پر سیمرغ پرس رخش باید تا تن رستم کشد
قومی به فرشته می شمارند مرا وز اهل صلاح می شمارند مرا زان سوی دگر گر بنگارند مرا در هیچ کنشتی نگذارند مرا
ای روی تو آفتاب انور ذرات جهان ز تو منور رخسار تو روز و زلف تو شب روزی و شبی که دیده هم بر چشم و دهان تو قند و بادام روی و لب تو گل است و شکر حسن تو فشاند دانه خال وز زلف نهاد دام ...
دریاب که شد روز جوانی به سر ای دل در میکده شو رقص کنان باده خور ای دل با یار نشین از دو جهان بی خبر ای دل این راز بگو با همه وقت سحر ای دل در پرده عشاق به سوز جگر ای دل گر پرده نام...
هرگزم صید کرم نامد به گوش یا کرم خود نیست یا خود من کرم
به بارگاه سلیمان که عرضه می دارد که نیست مسکن معلوم مور مسکین را من غریب چو شاهین چشم بسته و باز مربی ای نه که گوید به پیش شاه این را بگوی ناصر اگر گشته ای بزرگ امید به سمع خسرو عا...
ای نام تو تاج سر هر نامه که خوانند نام تو بخوانند ونشان تو ندانند گر تیر نظر را بنشانم به نشانی با کج نظران راست نیاید که کمانند وصف تو همان است که گفتند و شنیدیم وین گفت و شنید اس...
صباح عید و روز نوبهار است بهار و عید و ما را وصل یار است به رسم عید خوبان چمن را ز شاخ و برگ گل نقش و نگار است خنک آب روان کز قد سروش نگار نازنینی در کنار است بیا ساقی بیاور می که ...
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن چون به جای خود نشانم اشک خون پالود را تا شد او آرام دل یکدم نیارامیده ام ت...
یمین ممالک ملک فخرالدین که هم یمن ملکی و هم فخر دین قبای زر اندود افلاک را تراز از خط توست بر آستین اگر عزم تو ترک میدان کند شود آسمان در مکانی مکین وگر حزم تو ترک جولان کند مبتر ش...
تا حق ز جهانیان ملولم نکند شایسته درگاه وصولم نکند ترس تو از آن است که خاکت بخورد بیم من از آنکه خود قبولم نکند
گر باده نیست می خورم از خون دل شراب ور نقل نیست ساخته ام از جگر کباب گر شاهدی نباشد غم نیست زانکه هست محبوب من کتابت و منظور من کتاب گر مال و ملک نیست زبان چون تیغ هست بر سروران ده...
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست عمرش دراز باد که بشکست و بازبست باد صبا ز فرق تو بویی به چین رساند شد فرق در میان مسلمان و بت پرست آشفته همچو نرگس بیمار تو خوشیم گاهی ز جام لعل ...
تو را شمایل موزون و شیوه خوبست که وضع و هیات مطبوع و شکل مرغوبست شعار شعر سیه بر بیاض عارض تو چو عارضیست کزو آفتاب محجوبست بیان قصه خضرست و شرح سوره نمل خطی که بر ورق چهره تو مکتوب...
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است تا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است در سر زلف تو دل های پریشان جمع شد حلقه حلقه هر شبی فریاد یارب یارب است خواست تا از ماه رویت چرخ تابد ...
مرا که نشوه روح از می مغانه توست دماغ عقل تر از نغمه ترانه توست نی ام چو عود که از چنگ یار می نالد خروش من همه از ناله چغانه توست نشان زلف تو آمد ختامه مسک نشان اگر طلبی شبهه به شا...
مکن ملامت دردی کشان باده پرست که جای عقل نباشد دماغ عاشق مست حدیث هرزه واعظ کجا به گوش آرم مرا که بیخودم از حرعه شراب الست چه توبه بود که آوازه درفتد که فلان درست کرد وفای قدیم و ع...
مشتاب یکدم ساربان کز گریه پایم در گل است رحمی که این سرگشته را پا در گل و ره در دل است من خود نخواهم شد ز جان هرگز به آسانی جدا گر جان جدایی می کند کارم به غایت مشکل است وقت رحیل آ...
تو در بری و دیده بدخواه بر درست بر در چه باک دشمن گر دوست در بر است چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز کرد زلف تو را هنوز چه آشوب در سر است بلبل به باد می رود از درد هر زمان از حسن و ناز...
سنبل تازه تو بر گل سیراب خوش است نرگس مست تو در گوشه محراب خوش است حاجت شمع معنبر پیش رخت مفلسان را وطن از پرتو مهتاب خوش است نقش بالای تو در دیده من هست مقیم منزل سرو سهی بر طرف آ...
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست نیز بی آن مه انور نتوانیم نشست به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیم گر بدان سرو سمنبر نتوانیم نشست بی سر و پای چو گویی ایم درین ره غلطان به سر د...
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است اشک من با می و می با لب تو همرنگ است همه تا باد صبا زلف تو دارند به چنگ به جز از من که مرا باد صبا در چنگ است من دعا گویم اگر دوست بگوید دشنام ...