۱ - آغاز
سرنامه نام خداوند پاک که پیدا کند آدمی را ز خاک حکیمی که بی فکرت و بی علل بپیوست ملک ابد با ازل خطا پوش مشتی پراکنده حال عطابخش درماندگان بی سؤال علیمی که داند همه جزء و کل به باغ
۲۳ شعر از ناصر بخارایی
سرنامه نام خداوند پاک که پیدا کند آدمی را ز خاک حکیمی که بی فکرت و بی علل بپیوست ملک ابد با ازل خطا پوش مشتی پراکنده حال عطابخش درماندگان بی سؤال علیمی که داند همه جزء و کل به باغ
گرت چشم معنی کند رهبری که نیکو در احوال ما بنگری ز اول در آیی به دریای غیب هنر بینی و چشم بندی ز عیب چو غواص آنجا شناور شوی میان نهنگان دلاور شوی صدف را گذاری و گوهر بری چو گوهرشنا
شنیدم که شاهی مبارک نظر خداوند شمشیر و تاج و کمر سپهدار و لشکرکش و جنگجوی که با تیر بشکافتی تار موی مبارک غلامی پریچهره داشت که رخسارش از نازکی بهره داشت ز مه برده مهر جمالش گرو به
به پیری همی گفت روزی پسر که ای دیده حال جهان سر به سر به بیهوده گشته فراز و نشیب فروخوانده دفتر نوشته کتیب به گرد جهان گشته بیرون ز حد شده سال عمر تو افزون ز صد مصاحب شده با خواص و
یکی مرد دهقان درختی نشاند دگر آستین بر زراعت فشاند یکی رنج سرما و گرما کشید عذاب زمستان و گرما چشید دگر مرد دل را به راحت نهاد تن کهل را در قناعت نهاد یکی نعمت اندوخت وقت درو یکی ک