۲۲- حکایت
ناصر بخارایییکی عاشقی فرد و آزاده ای
شنیدم که شد صید شهزاده ای
چو شمع معنبر ز سوز طلب
همی مرد روز و همی سوخت شب
نه با دوست او را گمان وصال
نه در دیده او را نشان خیال
اگر نقش رویش بدیدی به خواب
ز هیبت شدی مرد مسکین خراب
ز بیم غلامان شه نامراد
برفتی بر آن آسمان همچو باد
همه عمر گشتی به کوه و به دشت
بر این ماجرا مدتی بر گذشت
مر او را یکی محرم راز بود
که بر وی در سروری باز بود
بجستی به هر فرصتی خاطرش
بر انفاس خود ساختی صابرش
یکی روز مهر وی اش در کشید
به هر جانبی در طلب می دوید
به ویرانه ای اوفتادش گذار
جوان را در او دید افتاده خوار
لب او شده خشک و رخسار زرد
بر آن چهره زرد بنشسته گرد
