شمارهٔ ۷۱ - در تفاخر و تعریف از خود
ناصر بخاراییملک سخن مراست که آمد به داوری
کو را نداد همت من داد شاعری
کان است مرد و نقد سخن اندر او زر است
فکر است چون ترازوی و عقل است جوهری
دارم بسی جواهر و جوهرشناس نه
خر مهره می خرند کنون مردم از خری
من از هنر توانگرم و از درم فقیر
پوشیده جمله هنرم عیب بی زری
یا کور گشت مدعی و روی من ندید
یا من مگر پدید نی ام از محقری
زین چند دزد لفظ معانی طلب مکن
دانی که نیست پیشه قلاب زرگری
مانند بیضه اند که شد جوهرش تباه
مرغ کمال نیست در ایشان چو بنگری
اندر بساط نظم پیاده ز اسب فضل
فرزین روند با رخ زرد مزعفری
عیسی وقت خویشم و این خر طبیعتان
بانگی زنند بیهده چون گاو سامری
هر دم که عطر سایم در هاون دوات
مغز زمانه عطسه زند از معطری
