شمارهٔ ۷۲ - در مدح مولا شمسالدین وزیر و حسب حال خود
ناصر بخاراییگر من به قرب جستن روی تو چستمی
یک شب ز قید زلف تو چون باد جستمی
برگشتمی چو قطره به پهلو همه جهان
در آب و خاک گوهر وصل تو جستمی
قدم که بود چون الف اکنون شده است نون
باری به طره تو گرفتار شستمی
با آنکه همچو چشم تو رنجورم از خمار
خوش بودمی اگر ز می لعل مستمی
ناصر دوای درد خودی چیست بیخودی
از خود برستمی من اگر می پرستمی
ای کاش چون امید من از بخت قطع شد
یک قطعه پیش صاحب اعظم فرستمی
آن شمس دین که گر نبدی رایش آفتاب
چون آسمان کمر به مدیحش نبستمی
ثانی تیر چرخ که گر رمح و تیغ او
حامی من شدی ز غم هلک رستمی
رویین تن فلک را هر روز کرده کور
دو شاخ کلک او که بود تیر رستمی
روشن شدی به مجلس تو سوز من چو شمع
از اشک سرخ اگر رخ شمعی بشستمی
