شمارهٔ ۱۶۷
ناصر بخاراییپسته را لب شکند آن دهن خندانت
مغز بادام کشد چشم خوش فتانت
گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشید
قرص خورشید ندارد نمکی از خوانت
گر شوم مویی و ور سینه من بشکافی
بنهم همچو قلم سر به خط فرمانت
اگر ای در گرانمایه دو عالم بدهند
من که صراف جهانم ندهم ارزانت
هیچ پوشیده نشد مهر تو در سینه من
آفتابی نتوان کرد به گل پنهانت
گر سرم رفت مباد از سر تو مویی کم
جان من جان جهان باد فدای جانت
دم ناصر که جهان را چو صبا مشکین کرد
یافت بویی ز سر طره مشک افشانت
