شمارهٔ ۲۰۳
ناصر بخاراییزلف مشکین تو زنجیر بلایی دارد
بسته بر هر سر مویی سر و پایی دارد
دوست آن نیست که تابد سر پیمان از دوست
دوست آن است که با دوست وفایی دارد
بینوایی ز غم ار ناله کند باکی نیست
ناله از بهر چه کند نی چو نوایی دارد
چنگ را کرد غم عشق رگ از پوست برون
بنوازش که وی این درد ز جایی دارد
خاک کوی تو و آه دل من شام فراق
باغ روضه است که از مشک صبایی دارد
تن و پیراهن تو نه تن و پیراهن ماست
گل سوریست که از لاله قبایی دارد
از من ای خسرو خوبان جهان عار مدار
که هر شاه چنین طرفه گدایی دارد
دل به درمان منه و دردکش ای دل زنهار
کاین نه دردیست که امید دوایی دارد
خلوت ناصر شوریده دل از گریه و آه
بوستانی ست که خوش آب و هوایی دارد
