شمارهٔ ۲۳۳
ناصر بخاراییچون ز کویت هر سحر بویی به گلشن می رسد
غنچه را چاک گریبان تا به دامن می رسد
ما اسیر هجر و دایم در وصال تو رقیب
شاه را گنج و گدا را کنج گلخن می رسد
چرخ را از ناله ام می بگذرد تیر از سپر
ماه را از آه من آتش به خرمن می رسد
صبحدم بر من بسوزد آسمان را دل ز مهر
گر بدو یک دم زنم زان غم که بر من می رسد
ای دل من چاک هجران تو خواهد یافت وصل
اینک از مژگان ره آورد تو سوزن می رسد
خاطر مهجور درویشی را به مأوا می کشد
قالب رنجور مسکینی به مسکن می رسد
دیده می بیند رخت را دل همی بیند فروغ
خانه تاریک را نوری ز روزن می رسد
سوی مصر خویش ناصر کوری فرعون را
چون کلیم الله از وادی ایمن می رسد
