شمارهٔ ۲۸۷
ناصر بخاراییدوش مستان بگذشتند و صلایی کردند
درد دل را ز می پخته دوایی کردند
نوبت شیفتگی بر در میخانه زدند
خطبه عشق تو ایوان سرایی کردند
مطرب آوازه در انداخت که شاهان جهان
منزل امروز به مأوای گدایی کردند
خرقه زهد به یک ساغر می کس نخرید
در خرابات به هر جا که بهایی کردند
مست و دیوانه ز میخانه به گلزار شدند
همدمی با گذر باد صبایی کردند
بزم را ساقی و می زینت و زیبی دادند
باغ را بلبل و گل برگ و نوایی کردند
گاه کام دل خود بر لب ساقی دیدند
گاه صد عیش به بوسیدن ماهی کردند
گاه از بانگ نی آشفته و سرمست شدند
چون بدیدند همه برباد هوایی کردند
جامه ناصر شوریده به جامی دادند
دفترش رهن رباب و دف و نایی کردند
