شمارهٔ ۴۰۵
ناصر بخاراییمسلسل است غم دل به زلف پر چینش
که گرد دور قمر بسته اند بر چینش
چنان به حلقه زنار زلف او دل من
مقید است که بر باد می رود دینش
رخ چو آینه اش را ز حسن آیین است
که نقش صورت جان دیده ام در آیینش
اگر چه عمر به تلخی گذشت بر فرهاد
همین بس است که باقی ست جان شیرینش
مرا ز دست خطایی برفت و نیست صواب
بهای چین و ختا بود زلف مشکینش
اگر به گرد گلش گرد ره بود ای باد
غبار سنبل پرچین بدیده بر چینش
به صبح و شام چو ناصر دعای او گوید
مسبحان فلک می کنند آمینش
