شمارهٔ ۴۲۲
ناصر بخاراییشنیده ایم که عشاق مستقیم احوال
به درد هجر بمردند بر امید وصال
کسی به دور فرومایه دل چرا بندد
که دم به دم متغیر شود ز حال به حال
شب دراز دو چشمم خیال خواب ندید
که ره نبود در آن گوشه خواب را ز خیال
چو شمع تا به سحر سوختم بدان امید
که صبح وصل برآید ز مطلع اقبال
کنون که نوبت وصل است یار می گوید
که خیر باد سفر می کنم زهی اشکال
سمند عزم روان کرد و ما ز غایت جهل
هم از عقیله خود مانده پای بند عقال
گدای وار درآمد به کوی او ناصر
به گوش هوش شنید ندا که خذو تعال
