شمارهٔ ۴۵۷
ناصر بخاراییوجود من همه عیب است و یک هنر دارم
که گر نگار بیازاردم نیازارم
سلوک اهل طریفت مجوی از من مست
که من طریقت خود را ز دست نگذارم
بر آر مست به گرد جهانم ای ساقی
که بر نیامد کاری ز عقل هشیارم
به نیم جرعه دردی که بر من افشانی
عزیز گردم اگر همچو خاک ره خوارم
هزار بار بگفتم که بار عشق تو را
بیفکنم از دل و دل نمی دهد بارم
ز عشق روی تو بیرون شدم چو مار از پوست
که هست مهر تو در دل چو مهره مارم
برفت خواب جهانی ز ناله ناصر
عجب که می نشود بخت خفته بیدارم
