شمارهٔ ۴۶۳
ناصر بخاراییمن که چون باد سحر دم از هوایی می زنم
همدمم داند که من هم دم ز جایی می زنم
من که گلبرگی ندارم از گلستان رخت
بر امید برگ چون بلبل نوایی می زنم
من که چون نی دیده ها بگشوده ام در راه راست
در مخالف می پرستان را صلایی می زنم
هست در شام سر زلف تو خلوت های دل
هر شبی من حلقه خلوت سرایی می زنم
می شود هستی ز گرد راه دامنگیر من
من ز روی دست آن را پشت و پایی می زنم
می روم در باغ چون باد صبا بر بوی گل
خسته خار جفا را مرحبایی می زنم
زین میان ناصر مگر یابد کنار آشنا
در میان بحر حیرت دست و پایی می زنم
