شمارهٔ ۴۶۸
ناصر بخاراییروزگاریست که من عاشق و دیوانه وشم
وقت ها از سر مستی قدحی نیز کشم
ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیست
روی من چون به خوشان است از آنروی خوشم
نام تسبیح و حمایل نبرم تا باشد
ساغر می به کف و کوزه دردی بکشم
رندی و راستی و زاهدی و زراقی
لله الحمد که روباه نی ام شیروشم
هر گدایی که چو خورشید بر آید تنها
پادشاهی ست که او را نبود خیل و حشم
چون خضر زنده ام از لطف تو ای آب حیات
آه اگر بار دگر زهر جدایی بچشم
مهر مهر تو ز جان و دل ناصر نرود
داغ سودای تو دارم که غلام حبشم
