شمارهٔ ۴۷۶
ناصر بخاراییبه درد عشق درماندم ره درمان نمی دانم
که آن مقصود دشوار است و من آسان نمی دانم
ز مهر رنگ رخسارش نظر دارم به گل اما
سبک بیزار می گردم چو بوی آن نمی دانم
لبش خندید و من دیدم دهانش را چو یک ذره
ولی در نور مهر اکنون چو شد پنهان نمی دانم
به دکان طبیب عشق من ره برده ام لیکن
به گرد او همی گردم در دکان نمی دانم
چو من زنار زلفش را طلب کردم به هر سویی
شوم در کافری جویم چو در ایمان نمی دانم
مرا ای باغبان کم گو که سوی گلستان مگذر
که من آن گل که می جویم به هر بستان نمی دانم
به چین طره زلفش شبی گم شد دل ناصر
من سرگشته بیدل شدم حیران نمی دانم
