شمارهٔ ۴۹۱
ناصر بخاراییگر چه گدای اویم در فقر پادشاهم
چشمم بریزدم خون عرضه دهد سپاهم
این دولتم بسنده است تا روز حشر کامشب
در خانه سعادت آن ماه بود و ما هم
بی جرم ریخت خونم دلدار و دل گواه است
در پیش او قضا را مجروح شد گواهم
روزی که از گل من روید گیاه مهرش
خاصیت وفا را دارا بود گیاهم
ناصر ز خرمن او خواهد که خوشه چیند
باد فراق از وی دور افکند چو کاهم
