شمارهٔ ۵۳۵
ناصر بخاراییدر سرم سودای عشق است و جنون
وز جنون و عشق گشتم ذوفنون
درد حمله کرد و صبر از ما گریخت
عشق غالب گشت و عقل ما زبون
یک دهان دارم من و صد آه سرد
یک جگر دارم من و صد موج خون
دیگ سینه چون همی آید به جوش
آب گرم از دیده می آید برون
سوزم از گریه نمی میرد چه سود
آب از بیرون و آتش از درون
روز و شب دردیده نقش روی توست
اشک من ز آنروی آید لاله گون
سرگران شد ناصر از سودای عشق
زان بود دستش به زیر سر ستون
