شمارهٔ ۵۶۸
ناصر بخاراییمن کی ام سرگشته ای بیچاره ای
دردمندی خسته ای آواره ای
دل ز من بربود و پنهان کرد رو
شوخ چشمی فتنه ای عیاره ای
همچو گل بنشسته بر خار فراق
چون گهر درمانده اندر چاره ای
از ضعیفی چو سها گشتم ولی
در سفر افتاده چون سیاره ای
طالعی دارم که هرگز ننگریست
از سعادت سوی او استاره ای
هست ناصر را غم دل صد هزار
هیچ کس او را نشد غمخواره ای
