شمارهٔ ۵۷۱
ناصر بخاراییسرو از پای در آید چو به بستان آیی
گل شود پرده نشین چون به گلستان آیی
سود و سرمایه مردم همه بر باد کنی
گر خریدار شوی بر در دکان آیی
کوزه ها رقص کند چون تو به میخانه روی
بندها در شکند چون تو به زندان آیی
به خیال لب میگون تو گشتند خراب
نیست حاجت که در مجلس مستان آیی
پیش قد تو رود قامت طوبی از جای
روز محشر چو در روضه رضوان آیی
باده از خون جگر دارم و نقل از دل ریش
که شبی نزد من خسته به مهمان آیی
با چنین بخت گدایانه که داری ناصر
دولتی باشد اگر محرم سلطان آیی
