شمارهٔ ۷ - پرده یک دم ز روی خود بردار
ناصر بخاراییظهرت من مشارق الانوار
طلعت من مطالع الاسحار
شمس نور الهدای وصفوتها
درکها سابق علی الابصار
آفتاب جمال طلعت یار
پرده برداشت از حقیقت کار
زلف مشکین ز روی خود بگشاد
روز روشن جدا شد از شب تار
صد هزاران حجاب ظلمت و نور
در میان من است و چهره یار
تا به خود می رویم در پیش است
ظلمت و ماه روی آن رخسار
گاه محجوب چشم خویشتن ایم
گاه مدهوش عکس آن انوار
چون تجلی کند جلال قدیم
محو گردد سرادق اسرار
ننهد فکر بر حدوث قلم
نزند عقل بر قدم پرگار
دل چو آیینه گردد از صفوت
