شمارهٔ ۳ - ناصر بخارایی | ناهیدای رخت آفتاب کشور دل
تاب مهرت مه منور دل
نقش رویت می و صراحی چشم
سوز عشق تو عود مجمر دل
زلف تو برده آب از رخ عقل
خال تو کرده خاک بر سر دل
طعمه سنبلت ز خون جگر
مستی نرگست ز ساغر دل
پر شد از غصه تو لوح وجود
نبرد قصه تو دفتر دل
عشق دریا و دل در او صدف است
روح غواص و وصل گوهر دل
دوش با بلبلان عالم غیب
می زد این داستان کبوتر دل
که جهان پرتویست از رخ دوست
جمله کاینات سایه اوست
ای غمت مرهم طلب کاران
که روان شد ز چشم ما باران
دوش با چنگ این نوا می خواند
که جهان پرتویست از رخ دوست
بیدلان را نی است همدم عشق
که به هر دم همی زند دم عشق
بی زبان است و راز می گوید
می خورد زخم و زار می نالد
ترک مه روی باده نوش کجاست
دوش سرمست و جام باده به دست
که جهان پرتویست از رخ دوست
روز و شب کوزه می کشم بر دوش
دیدم از شوق بلبلان در جوش
که جهان پرتویست از رخ دوست
جان تو را ماه گفت و روشن شد
دل تو را سرو خواند و زیبا گفت
حلقه در گوش کرد و لالا گفت
آب شد بحر از آنکه دیده من
راز پوشیده را که پیدا گفت
کوزه ای زان میان با ما گفت
که جهان پرتویست از رخ دوست
منم آن رند عمر داده به باد
که چو من عمر کس به باد نداد
در بلا خرم و به غم ها شاد
یار با من قرین و من مهجور
کس بدین بخت در زمانه نزاد
رازم از خون دل برون افتاد
چون به کلی ز خود فنا گشتم
که جهان پرتویست از رخ دوست
ما خراباتی ییم و رند و گدای
ایمن از کفر و دین و راحت و رنج
فارغ از بوستان و باغ و سرای
این ندا بر کشید بانگ درای
که جهان پرتویست از رخ دوست
جان چو ساغر رسانده ایم به لب
کافر و کفر و مؤمن و اسلام
پیش خاصان چه کار دارد عام
فارغ از کفر و دین و شاه و غلام
که جهان پرتویست از رخ دوست
دیدم آن ماه را به چشمه آب
خال او از حبش فتاده به روم
هر دو درمان ما و این عجب است
کین یکی درتب است و آن در تاب
که جهان پرتویست از رخ دوست
همه از جام عشق مست و خراب
در سر او نه زهد و نی تقوی
یک زمان ذکر دوست کرد بیان
باده نوشان در آمدند به جوش
که جهان پرتویست از رخ دوست