شمارهٔ ۳۴۰
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود نارون دید قدت در چمن و مایل شد کیست کاو قد تو را بیند و مایل نشود لبت ای قرص قمر کی به دهانم برسد چشم من گر ب...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود نارون دید قدت در چمن و مایل شد کیست کاو قد تو را بیند و مایل نشود لبت ای قرص قمر کی به دهانم برسد چشم من گر ب...
هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود عاقبت تا حال دل با چشم خونی چون شود دل همی خواهد که رویت را ببیند یک نظر دم به دم خون گردد از راه نظر بیرون شود بهر رویت گر جواب لن ترانی می د...
گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود پسته را پوست ز تن پیش تو برکنده شود چون ببیند قد و بالای تو را نیست عجب سرو آزاد به جان و دل اگر بنده شود جانم آن دم که ز رخ پرده تن بردارد ترسم ا...
غره ماه تو غرا می شود عاشق دیوانه شیدا می شود سرو تا دارد هوای قامتت کار او هر لحظه بالا می شود لشکر خطت سیاهی می کند در سواد روم یغما می شود می کشد رویت سپاه از نیمروز در میان شام...
سبره خط تو پیدا می شود راز ما زان سبزه صحرا می شود سرو تا در زیر پایت سر نهاد کار او هر لحظه بالا می شود نرگس مخمور می بیند به خواب صورت چشم تو بینا می شود سوسن آزادی زلفت می کند د...
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی شود یک ذره درد عشق تو کمتر نمی شود ما خورده ایم چو خضر آب حیات عشق وین منزلت به ملک سکندر نمی شود گر سیل ها روان شود از چشم ما چه باک چشم تو را که نو...
دلبر اگر به کام دل من نمی شود من راضی ام ز دوست که دشمن نمی شود هرکس که همچو پیر فلک خوشه چین نشد چون مهر و ماه صاحب خرمن نمی شود روی بهی نبیند از آسیب دشمنان تا بر خلیل نار تو گلش...
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد به حدیثی شده ام از لب او من خرسند از لبم گر ندهد کام زبانی بدهد من جهانی به بهای سر مویش بدهم لیکن او کی سر مویی ...
چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد خبر ز ملک سلیمان و کیقباد دهد مرا که ظلم فراوان کشیده ام ز خمار به غیر باده نوشین روان که داد دهد مراد ما همه عشق است و مستی و زاری مرید پیر مغان...
مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید گل درد جامه و از شرم رخت سرخ شود گر گلستان جمال تو به گلزار آید عقل و جان و دل و دین گر رود از دست چه باک در ره...
چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب دیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب با لبش گفتم حدیث بوسه شد سرخ از حیا این سخن آمد گران بر لعل او ناورد تاب تیز می کردم نظر در آفتاب روی ...
چو چشم مست تو بیمار گشته ام ز خمار برای دفع حمارم سبوی می ز خم آر مرا ز نار فراق تو در دل آسیب است بیار باده مگر شود به شربت نار مدام تلخ چشاند حریف را ساقی که نیش نوش گوارد ز یار ...
می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود چون کمان خانه ابرو بگشاد از غمزه چشم در دیده صاحبنظران دوخته بود یار در جان من آن دم که همی زد آتش سنگ و آهن د...
اگر آن سرو گل اندام به رفتار آید به هوایش دل آشفته گرفتار آید زاهد شهر ز چشم خوش او مست و خراب رود از صومعه در گوشه خمار آید گر به سر حلقه دهی باده عیسی پرورد خرقه بفروشد و در حلقه...
از درد هجر جانا جانم به همی برآید ای جان تو برنیایی باشد که دلبر آید از آب دیده من تر شد زمین و گل رست شاید کز آب دیده آن سرو در بر آید بیمارم و ندارم درمان درد هجران با عمر من بگو...
در هر زمین که سروی چون قد او برآید شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید با خود به خاک اگر من تاری برم ز زلفش نبود عجب که از گل گل مشکبو برآید در سینه تخم عشقش چون در زمین بیفتد زان...
بکاهد صبرم و عشقت فزاید رود ماهی و خورشیدی برآید کجا بر جای ماند دل که چشمش کرشمه می کند دل می رباید دو عالم را چه بر ما می کنی عرض که ما را زین میان وصل تو باید شب تاریک هجرم راه ...
صبا چو طره سنبل به وقت صبح گشاید بنفشه چون خط مشکین به روی باغ برآید گذر به جانب بستان شنو ترنم بلبل که از شکفتن غنچه هزار دل بگشاید صبا به صیقل آیینه سازد آب روان را در او هزار گل...
ماه است رخ یار به ما خوش نبرآید سرو است قد دوست به بر می ندرآید ما همچو گلش سینه صد پاره نمودیم او غنچه صفت روی به ما می ننماید چون در قدم نازک گل خار جدایی ست شرط ادب آن است که بل...
مرا بر شاخ رعنایی چو گل رفتن نمی شاید به اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمی شاید به مژگان پاک می کردم غبار از پای تو لیکن به نوک خار گرد از روی گل رفتن نمی شاید ز آب چشم و آه دل میا...
حسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون باد صبا ز زلفش گر حلقه ای رباید از چشم او گشاید کاری که بسته باشد گر عقده ای به...
خطت حرز الهی می نماید مثال پادشاهی می نماید چو لشکر می کشد حسن تو بر جان نخست از خط سیاهی می نماید رخت آیینه گیتی نمایی ست درو مه تا به ماهی می نماید به خون ریزی زره پوشیده آن زلف ...
گر گشایی ابر برقع از حیا گردد گل آب وز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب برقعی در کش که رویت را بسوزد دل ز مهر از لطافت ز آفتاب آری پذیرد آفت آب لعل تو شهدست و آید شهد شیرین تر به کام...
چه ماهی است که او را بود بر آب گذر به بحر همچو صدف گشته حامل گوهر به شکل نون هلالی است بر صفیحه آب چو ماه نو که نماید ز گنبد اخضر مکان یونس عهد است همچو بطن الحوت عجب نباشد اگر بحر...